تاریخ انتشار خبر: ۳ , اسفند, ۱۳۹۳ | ۱۱:۲۹:۴۵
کد خبر : 20427

ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده ایم!???

به گزارش شبکه خبری و اطلاع رسانی دزنا۲۴ ” ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده ایم!? یی تاب بودم چندروزی بود که نمیتوانستم چیزی بنویسم شهدا مرا یاری کردند که بنویسم… اشکهایم تاب نوشتن نمی دهند.. همه آمده‌ بودند از کوچک تا بزرگ… میزها را میگویم… خوشبحالتان شهدا ی مسجد، […]

به گزارش شبکه خبری و اطلاع رسانی دزنا۲۴ ” ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده ایم!?
یی تاب بودم چندروزی بود که نمیتوانستم چیزی بنویسم شهدا مرا یاری کردند که بنویسم… اشکهایم تاب نوشتن نمی دهند..
همه آمده‌ بودند از کوچک تا بزرگ… میزها را میگویم…

خوشبحالتان شهدا ی مسجد، دیدید بالاخره شهر را به که تحویل داده آید ….خوشبحال مسجدتان، دستش بدهنش میرسد که چنین مهمانی برپا میکنید…
راستی ،کار مسجدتان سیاسی است یا سیاست مسجدتان این است..
دعوت بزرگان شهری…
شهدای مسجد محله شرمنده ایم، بودجه نداریم، درخورشما، یادواره بگیریم، نه اینکه دعوت نکنیم، دعوت میکنیم، نمیدانم چرا نمی آیند، تا با مسولین شهرخودتان، شما هم دیدار کنید.
نگران نباشید، مسولین همه خوب هستند.همه به فکر آینده شهرما هستند، درگیری کارها نمیگذارد… شنیده ام انتخابات نزدیک است یک ودو سال آینده ، از حالا بفکر هستند… میبینید سالهای آتی رو هم برایمان برنامه ریزی میکنند… خودم عبور میکنم این روز ها ،از کناره های خاطرات رنگ و رو رفته ای که شاید تنها برای امثال من تازه و شکفته اند.
راستی میشود به مهمانانتان بگویید، بما هم سری بزنند! یادواره نیامدند، نمازی در خدمتشان باشیم. گاهی درد دل های مادران و فرزندان شهدای محله ی، ما، زیاد میشود.
باشند، دلگرم میشوند.
شاید میخواهند بگویند لحظه ای بیشتر از وقتتان را صرف برنامه ریزی فرهنگی و اجتماعی برای جوانان این شهرمان کنید…. خلاصه بی عفتی و بی غیرتی دارد افتخارمیشود…
نام و یاد شهدا یمان برای جوانانم دارد روز به روز کمرنگ تر می شود!!! در معابر، در ورودی شهرمان نام ونشان کم رنگی دیده میشود…
شهادت بال نمیخواهد…
حال می خواهد…..
بال را بعداز شهادت می دهند….
خدا میداند در شهر چه خبر است…
هرچه خودم را به آن راه میزنم، بغضهایم سنگین میشود، گمنامی یادواره تان را میبینم. انگار نمیشود… که نمیشود… بخودم بارها نهیب میزنم…. بی خیال… بگذار به زندگی و بدبختی ها برسیم…. اما نمیشود….خدا حق شهدا را برگردنمان حلال کند.
دیگر جای هیس و سکوت کردن نیست….

مبارزه با شبیخون فرهنگی نیاز به همت دارد… نه همت ها برای پر کردن رزومه ها ……یادم می اید زمان جنگ تو جبهه ها دنبال گم نامی بودید ولی حالامواظب هستند نامشان گم نشود…امروز به خودمان وعده می دهیم که فردا با یاد شهیدان زندگی کنیم ….غافل از انیم که در راه شهیدان نیستیم چشم طمع به مال دنیا داریم زبان به نام آخرت می چرخانیم…. دست آخر هم خودمان مفسر اعمالمان می شویم و چقدر راحت خودمان را راضی می کنیم.
باز هم می گوییم دیگر جای هیس و سکوت کردن نیست ، دگیر حتی شهیدان هم ارزان از این کوچه ها عبور نمی کنند
باید تکانی به واژ هایم بدهم ….نه باید تکانی به خودم بدهم….چه دست خالی ام این روز ها…. کاش می توانستم از خودم رها شوم …. کاش نفس من هم شهید می شد…. شهدا افتادند تا ما بلندتر بایستیم پس بنگر که کجا ایستاده ای….
باز تکرار میکنم که با عملتان حزب الهی بودن را نشان دهید . شهید دهنویان

دزنا۲۴-نجمه بسنه

اشتراک مطلب با :
  1. فاخر Iran (ISLAMIC Republic Of) Unknow Browser Unknow Os گفت:

    اجر شما با امام زمان(عج)
    بابت متن بسیار زیباتون سپاسگزارم

  2. علی Iran (ISLAMIC Republic Of) Unknow Browser Unknow Os گفت:

    بسم رب الشهدا و الصدیقین دلم را به آسمان ها می سپارم تا نوشته هایش را به تو نشان دهد تا شاید دفتر قلبم را ورق بزنی و گوشه ای از آن را بخوانی پس برایت می نویسم ، از دل غریب خود برایت می نویسم ، آری خیلی دلم می خواست با تو بودم در میان ابرها ، پیش خدا بودم نمی دانی که چقدر برایت دلتنگم، اشک هایم سرازیر است ای شهیدم، می خواهم با تو صحبت کنم اما با چه زبانی ؟!… با این زبانم که پر از گناه است؟نه نمی توانم! چگونه می شود مهمان آسمان باشم و با زبان زمینی خود صحبت کنم نمی دانم ، چه کنم ؟ پس با زبان کودکی ام برایت می نویسم چرا که به آسمان نزدیک تر است وقتی کوچکتر بودم، مادرم همیشه از تو می گفت ، از خوبی هایت، از نماز شب هایت، از وفاداری هایت و بالاخره از گذشت و ایثارت … من از تو فقط همین ها را به یادگار دارم هر صبح تصویر تو را می نگرم تا شاید تو هم به من نظری کنی مادرم می گفت تو هر پنجشنبه وقتی که به مدرسه ی طلبه قم می رفتی به خانه ما هم سری می زدی . نمی دانم، آیا الان هم می آیی؟ حتما ، تو می آیی . باور کن ، هر پنجشنبه عطر وجودت را حس می کنم اما چرا نمی بینمت ؟ چرا صورت پر نورت را برایم نما یان نمی کنی ؟ می دانم ، این تقصیر چشم های من است. آن قدر گناه کرده ام که این گناهان چون پرده ای روی چشم ها یم شده اند و من تو را نمی بینم ای کاش دستم را می گرفتی تا این قدر احساس تنهایی نمی کردم . ای شهیدم ، تو اتینک در آسمان ها ماه مجلس شده ای عین ستاره ها چه زیبا می درخشی خوش به حال آن شبی که تو به آن نور می دهی تو به آن آرامش می دهی ای کاش من هم شب ها به جای خفتن در زمین در آسمان ها بودم.