تاریخ انتشار خبر: ۱۲ , مرداد, ۱۳۹۳ | ۲۱:۲۵:۱۱
کد خبر : 16412

چرا نمی گذارید بخوابیم؟

خانه ی ما در خیابان ۳۰ متری شریعتی مقابل مسجد پاسداران بود در کوچه‌های تنگ و باریک و قدیمی. شب بود ساعت حدود ۱۰/۳۰ دقیقه شب در حال خواب بودم و به دلیل بمباران و وضعیت جنگی، شب ها اذان و شهادتین را زیر لب می‌خواندم و می‌خوابیدم. آن شب هم در حال خواندن اذان […]

خانه ی ما در خیابان ۳۰ متری شریعتی مقابل مسجد پاسداران بود در کوچه‌های تنگ و باریک و قدیمی. شب بود ساعت حدود ۱۰/۳۰ دقیقه شب در حال خواب بودم و به دلیل بمباران و وضعیت جنگی، شب ها اذان و شهادتین را زیر لب می‌خواندم و می‌خوابیدم. آن شب هم در حال خواندن اذان بودم، به لااله الاالله رسیدم که صدای مهیبی به گوشم رسید. آمدم بیرون دیدم همسایه ها همگی آمدند بیرون و از همدیگر سوال می‌کردیم سالم هستی؟ کجا بمباران شده؟ هوا تاریک و ظلمانی بود، آهسته کوچه را طی کرده و به خیابان شریعتی آمدم. گرد و خاک و دود و بوی سوختگی و آجر و شیشه شکسته حکایت از آن داشت که محله ی روبروی ما یعنی چولیان را زده است. وارد آن محل شدم، دیدم اثری از خانه ها نیست همه آوار شده و تلی از خاک باقی مانده است. شخصی بنام محمد ریحان که پیرمردی سالخورده و ساده لوح و مجرد بود، در آن محله زندگی می‌کرد از سر و صدای مردم بیدار شده بود به میان مردم آمد و با اعتراض گفت: چرا نمی‌گذارید بخوابیم؟ چه شده؟ این چه وقت ساخت و ساز و ساختمان است؟ ما در آن لحظه حساس که آن پیرمرد از همه جا بی خبر را دیدیم زدیم زیر خنده، بعدها فهمیدیم که کسانی که در دایره انفجار موشک قرار می‌گیرند صدایی را نمی‌شنوند و آن بنده خدا هم صدای انفجار موشک را نشنیده و از سر و صدای مردم بیدار شده بود. خلاصه اولین چیزی که نظر من را جلب کرد گودی موشک بود که به اندازه ی ۳ متر زمین را گود کرده بود.

خانه‌های قدیمی و خشتی و آجری پودر شده بودند، آثاری از خانه ها نبود. موشک در منزل مشهدی حمزه مسکر اصابت کرده بود و اجساد آنها پودر شده بودند. خیال می‌کردم بمباران بوده، اسم موشک را نشنیده بودم. فردا نیروهای ارتش جمهوری اسلامی آمدند و اعلام کردند موشک زمین به زمین ۹ متری بوده اند که از مرز بین ایران و عراق در سایت کرخه شلیک شده اند.

در دوران دبیرستان معلمی داشتیم بنام شباک که خیلی آدم سخت گیر و منظمی بود، خیلی خشک و اطو کشیده رفتار می‌کرد. اکثر دانش آموزان به او علاقه ای نداشتند. یک روز که در حال درس دادن بود و دانش آموزی در حال درس پس دادن جلو تخته سیاه بود یک لحظه بدون اعلام آژیر قرمز، موشک به نزدیکی دبیرستان زدند. صدای بسیار مهیبی با شکستن شیشه ها همه جا را گرفت. دانش آموزی که در حال درس پس دادن بود بسیار وحشت کرد و همه وحشت زده به او نگاه می‌کردند که در این هنگام معلم خودش را سپر قرار داد و او را در بغل گرفت. و بسیار به او محبت کرد. این فداکاری و ایثار و رفتار معلم باعث گردید همه دانش آموزان تا پایان سال از او به بزرگی یاد کنند و علاقه ی او به قلب همه ی دانش آموزان نشست.

راوی: غلامرضا سوزنچه

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی شهرستان دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

اشتراک مطلب با :
  1. غلامرضا Iran (ISLAMIC Republic Of) Unknow Browser Unknow Os گفت:

    عجب سناریوی رمانتیکی!!!!!!!! به به!!!!!!!!