تاریخ انتشار خبر: ۲۱ , خرداد, ۱۳۹۳ | ۲۰:۵۷:۴۴
کد خبر : 15720

به بهانه نیمه شعبان ویادی از عارف واصل ملامحمدعلی جولای دزفولی وسربازگمنام امام زمان(عج)

دزنا ۲۴، واقعا حسرت خوردم که پس از سال ها زندگی در دزفول ، تا کنون حتی یک بار گذرم به مسجد کجبافان نیفتاده بود. جایی که مزار دو رادمرد نمونه و بی بدیل وجود دارد و خیلی ها ازوجود این دو مزار بی خبرند. یکی سربازی  از سربازان امام عصر(عج) که هیچ نام نشانی […]

دزنا ۲۴، واقعا حسرت خوردم که پس از سال ها زندگی در دزفول ، تا کنون حتی یک بار گذرم به مسجد کجبافان نیفتاده بود. جایی که مزار دو رادمرد نمونه و بی بدیل وجود دارد و خیلی ها ازوجود این دو مزار بی خبرند. یکی سربازی  از سربازان امام عصر(عج) که هیچ نام نشانی از او وجود ندارد و دیگری مزار عارف واصل ملامحمد علی جولای دزفولی که با خواندن این سطرها او را بیشتر خواهید شناخت.

 

آنان که اهل مطالعه عرفان اسلامی و سیر و سلوک هستند می دانند که استاد سیر و سلوک و عرفان مرحوم علامه طباطبایی ، مرحوم آیت الله سید علی قاضی طباطبایی است و استادعرفان سید علی قاضی ، مرحوم حاج سید احمد کربلایی است و استاد عرفان حاج سید احمد ، مرحوم حسینقلی همدانی و استادعرفان  مرحوم همدانی ، مرحوم حاج سید علی شوشتری است که هر یک از این نام ها برای آنان که می شناسندشان ، گستره ای به وسعت کهکشان دارند.

تمام اینها را گفتم تا بگویم استاد حاج سید علی شوشتری را در کتب و روایات «مرد جولا» گفته اند که بنا بر روایاتی همان ملامحمد علی جولای دزفولی است که مزار مطهرش در مسجد کجبافان دزفول است.

توفیقاتی متعدد نصیبم شد تا این پست به نگارش در آمد. برایم جالب است کسی این پست را کامل بخواند  و شب نیمه شعبان را توی خیابان های شهر بگذراند. من که همینجا می گویم : وعده مان شب نیمه شعبان و دعای ندبه صبح جمعه نیمه شعبان در جوار مزار منور دو رادمردی که نظیر ندارند.

 یار در خانه است ، همین نزدیکی ها . . .

گزارشی ازمسجدکجبافان دزفول، مدفن سرباز گمنام امام زمان(عج) و عارف واصل مرحوم ملامحمدعلی جولای دزفولی + عکس +دانلودجزوه شرح حال وحکایات +دانلودمقاله تخصصی«سلسله جنبان عشق» در این خصوص

 

 

 مسجدی غریب با دو مزار غریب

همه چیز با تلفن آقا محمد شروع شد که پرسید : «نمی خواهی برای سرباز گمنام امام زمان و مرحوم ملامحمد علی جولای دزفولی  که مزارشان در مسجد کجبافان دزفول است در الف دزفول مطلب بنویسی؟». نزدیک شدن نیمه شعبان و از طرفی جرقه ای که آقا محمد توی ذهنم آورد شد همان اولین باب باز شدن درب توفیق بروی من.

 چند شب بعد از این تلفن نزدیک اذان مغرب با موتور راه افتادم سمت مسجد کجبافان. خیابان منتظری را تا نزدیک پل قدیم رفتم و از سربالایی کوچه انصار المهدی بالا رفتم. اولین بار بود که پایم را از درب این مسجد می گذاشتم داخل.

به محض ورود اولین تصویری که خود نمایی می کرد تصویر حجله گاه  مزار دو بزرگ مرد بی نظیری  بود که تا کنون هیچگاه توفیق زیارتشان نصیبم نشده بود.

مسجد فوق العاده خلوت بود. وارد شبستان شدم. ستون های قطور مسجد خبر از قدمت بلای مسجد داشت و عکس شهدایی که زینت بخش شبستان بود ، خبر از اینکه روزی روزگاری این مسجد میعادگاه ملائکه صفتانی بوده است که امروز نزد پروردگارشان روزی می خورند.

با اینکه اذان را گفته بودند، بیش از هفت هشت نفر داخل شبستان مسجد نبودند. چند کودک هم همراه مسئول جلسه شان داشتند نماز می خواندند.

با خودم گفتم مسجدی با این عظمت نام و دو مهمان به این بزرگی و بزرگواری چرا باید اینقدر خلوت باشد. یک لحظه یاد خودم افتادم که اولین بار بود می آمدم. خودم جواب خودم را دادم. گفتم بقیه هم مثل تو . یا خبر ندارند و یا بی خیالند.

نمازم را خواندم که چشم خورد توی چشم آقا محمد. خانه شان دیوار به دیوار مسجد بود.می گفت امام جماعت مسجد بیمار است و دلیل برگزارشدن نماز جماعت همین است و در جواب دلیل خلوتی مسجد هم که فقط محمد آه کشید.  با کمک او چند عکس گرفتیم و از او منابعی خواستم تا درباره سرباز گمنام و مرحوم محمد علی جولا بنویسم.

او ، هم یک جزوه و هم یک مقاله جامع در اختیارم گذاشت که برای دانلود در انتهای پست قرار داده ام. محمد می گفت محل اصلی مزارها در زیر زمین مسجد است که سال ها پیش برای اینکه آنجا به قبرستان تبدیل نشود، یک تیغه کشیده اند و دیگر مزارها مشخص نیست.

همان لحظه، پیرمردی وقتی دید  دارم از در و دیوار عکس می گیرم، آمد و با بغض برایم خاطراتی را که از منبری های قدیم درباره ملامحمد علی جولا شنیده بود گفت.

من تمام لحظات داشتم به این فکر می کردم که چرا تا کنون از این مسجد و مهمانان ناب آن غافل بوده ام و چرا این مسجد و مهمانانش باید چنین غریب باشند.

شما غربت این مسجد را با این وجود دو مزاری که خفتگان در آن ، در دنیا لنگه ندارند، مقایسه کنید با مسجد جمکران . باید شرمنده باشیم.

البته این وسط خودمان ضرر کرده ایم زیرا که خود را از توسل به دو عراف واصل  و حاجت گرفتن از دو سرباز امام زمان (عج) که با ایشان ارتباط داشته اند ، محروم کرده ایم. آن هم مردی به عظمت محمدعلی جولا و سربازی غریب که منصب و مقام او را امام عصر(عج) به ملا محمدعلی جولا داد.

همان شب با خودم عهد کردم، زیاد سر بزنم مسجد کجبافان. حکایت همان «یار درخانه و گرد جهان گشتن آدم هاست» .شما هم این پست و سرگذشت سرباز گمنام و ملامحمدعلی جولا را بخوانید تا زائر همیشگی این مرقد غریب باشید.

 

 

شرح حال سرباز گمنام امام زمان(عج) و ملامحمدعلی جولای دزفولی

 

راه توسل

«حاج محمد حسین» که دیگر از دارو و درمان خسته شده است و به هر دری زده است تا خداوند به او کودکی عنایت کند، دلشکسته راه نجف را پیش می گیرد. راه پر فراز و نشیب تبریز تا نجف را طی کرده و یک راست می رود مسجد سهله و متوسل می شود به آقای غایب از نظر.

شبی توی عالم خواب و بیداری آقای بزرگواری به او می فرماید: رسیدنت به آرزویی که در دل داری یک راه دارد و آن این است که بروی دزفول و سراغ مردی را بگیری به نام «محمدعلی جولای دزفولی».

 

بار سفر

«حاج محد حسین تبریزی» با اینکه از تجار و ثروتمندان تبریز است اما تا کنون نامی از دزفول نشنیده است . پس از پرس و جو راه دزفول را درپیش گرفته و در دزفول جویای «محمدعلی جولا» می شود. پس از پرس و جو از احوال وی متوجه می شود که او یک «بافنده» است و از فقراست و اینکه چرا چنین شخص ثروتمندی با چنین وضع و لباس هایی سراغ از جولا می گیرد ، جای تعجب می شود.

 

اولین دیدار

«حاج محمد حسین » روانه می شود و پیرمردی را می بیند با لباسی از کرباس که در مغازه ای محقر مشغول بافتن است. سلام می کند و پیرمرد با دیدن حاج محمد حسین سرش را آرام بالا می آورد و بدون هیچ مقدمه ای می گوید : «علیکم السلام حاج محمد حسین ! حاجت شما روا شد». تاجر که انگشت حیرت به دهان گرفته است که پیرمرد نامش را از کجا دانست، اجازه می خواهد که شب را در جوار پیرمرد بماند.

 

شب عاشقان بی دل

نزدیک غروب است و تاجر نماز مغرب و عشایش را با پیرمرد جولا اقامه می کند  و تاجری که عادت به غذاهای رنگین دارد، شب را میهمان سفره ای می شود که جز کاسه ای ماست و چند تکه نان جو چیزی در آن نیست. شب را توی همان یک گل جا ، توی مغازه می خوابند و صبح پیرمرد پس از نماز صبح و اندکی تعقیبات دوباره مشغول می شود به کرباس بافتن.

 

دومین حاجت

«حاج محمد حسین» رو می کند سمت پیرمرد و می پرسد :  « اولین حاجتم را که بشارت اجابت دادی و اما حاجت دیگری دارم . اینکه تو با انجام دادن کدامین عمل، به چنین جایگاهی رسیده ای که مرا از نجف به تو حواله کرده اند»؟

پیرمرد همانطور که دارد کرباس می بافد، می گوید: « تو حاجتی داشتی که برآورده گردید. دیگر چه جای این سوال است برادر؟ راه سفر در پیش گیر و برگرد به شهر و دیارت.»

مرد تاجر کوتاه نمی آید و می گوید: « ای پیرمرد جولا، من بر تو میهمانم و حق میهمان بر میزبان این است که اکرام کند، حبیب خدا را.  به رسم اکرام باید سوالم را پاسخ دهی.

 

راز پنهان

پیرمرد در مقابل سخن تاجر تبریزی لب به سخن گشوده و اینگونه پرده بر میدارد از رازی سترگ که تمام مقام و منصبش ، پشت این راز نهفته است.

« در همین دکان کوچک مشغول بافندگی بودم. در مقابل دکان، عمارت شخصی دولتی بود و ستمکار و سربازی از آن عمارت محافظت می کرد. روزی سرباز آمد درب دکان و گفت: شما برای خودت از کجا غذا تهیه می کنی؟ گفتم: زن و فرزندی ندارم. سالی صد من جو خریده ، آرد کرده و نان می پزم. سرباز گفت: من در خانه این ظالم نگهبانم و خوش ندارم از مال این شخص لقمه ای از گلویم پایین رود. گفت: ای پیرمرد: می توانی همانگونه که برای خود نان می پزی برای من هم روزی دو قرص نان تهیه کنی؟

من پذیرفتم و ازآن پس، سرباز هر روز می آمد و دو قرص نانش را برمی داشت و می رفت.


سرباز و پرواز

یک روز هرچه ماندم از سرباز خبری نشد. نگران شدم. هیچ وقت این همه تاخیر نداشت. رفتم تا علت نیامدنش را بدانم که خبر دادند ، بیمار است . رفتم مسجد و دیدم بدحال افتاده است روی زمین. خواستم  بروم و برایش دکتر و دوا بیاورم. آرام لب باز کرد و گفت : نیازی به دارو نیست پیرمرد. من امشب رفتنی ام. نیمه های شب می آیند درب دکانت و تو را خبر می دهند از رفتن من. پس در آن موعد هرچه گفتند عمل کن و در ضمن مابقی آردها هم که برایم خریده بودی برای خودت.هرچه اصرار کردم که شب را کنارش بمانم، نگذاشت و من متحیر برگشتم دکان. متحیر از آنچه دیده و شنیده بودم.

 

روی شانه عشق

نیمی از شب گذشته بود که صدای درب دکان به انتظارم پایان داد. «محمد علی! بیا بیرون ». از دکان زدم بیرون و با شتاب به همراه مردی که نمی شناختمش راهی مسجد شدم.

سرباز آسمانی شده بود و دو نفر هم کنار پیکرش ایستاده بودند. گفتند: کمک کن پیکرش را ببریم کنار رودخانه. اطاعت کردم. آن دو نفر مشغول شدند به غسل دادن پیکر سرباز و کفن کردند و بر پیکرش نماز خواندند و آنگاه پیکر را آوردیم و توی مسجد به خاک سپردیم و حکایت آن سرباز همانجا  خاتمه یافت.

 

دعوتنامه

چند شب بعد از آن اتفاق عجیب که هنوز  خود متحیر آن بودم، درب دکان را زدند. صدایی گفت : «بیا بیرون». آمدم بیرون. گفت : «آقا تو را طلبیده است با من بیا». بدون اینکه حرفی بزنم، اطاعت کرده و با او راه افتادم. با هر گام که بر می داشتم بر تحیرم بیشتر افزوده می شد. خصوص آن هنگام که دیدم با آنکه روزهای آخر ماه بود و اصلا ماه در آسمان دیده نمی شد،  صحرا غرق مهتاب بود و زمین، سبزتر و خرم تر از همیشه جلوه می کرد.

 

و اما وصال . . .

غرق در تفکر و تعجب راه می پیمودم. از دور چندین نفر را دیدم که دور هم نشسته اند و یک نفرهم خدمت آنان ایستاده است. از بین آنان که نشسته بودند یک نفر در نظرم با عظمت تر از همه می نمودو جلیل تر به نظر می رسید به گونه ای که هول و هراس تمامی وجودم را فراگرفت بود و بدنم شروع کرد به لرزیدن و دانستم که ایشان صاحب عصر و زمان حضرت بقیه الله هستند.

مردی که همراهم بود گفت: «قدری جلوتر بیا».  چند قدم برداشتم. آن نفر که ایستاده بود گفت:«باز هم جلوتر بیا. نترس» و باز هم دوباره چند قدم برداشتم.

 

حکم انتصاب

حضرت بقیه الله به یکی از آنان فرمود : «منصب سرباز را به او بده» و رو کرد به سمت من و فرمود: «بخاطر خدمتی که به شیعه ما نمودی، می خواهیم منصب سرباز را به تو بدهیم »

خدمت آقا عرض کردم: «آقا من کاسب هستم. بافندگی می کنم.مرا چه به سربازی؟» آخر گمان می کردم که قصد دارد مرا بجای همان سرباز مرحوم که نگهبان عمارت بود بگمارد.

آقا لبخندی روی لبهایش شکفت و دوباره فرمود:«مقام و منصب سرباز را می خواهیم به تو بدهیم» و من باز هم حرف قبلم را تکرار کردم که آقا جان! مرا چه به سربازی ؟

باز فرمودند : «نمی خواهیم سربازی کنی. منصب او را به تو می دهیم»

 

پیر سرباز

پس از این گفتگوها با قلب عالم امکان بازگشتم به سمت دکان. کل وجودم حیرت بود و از طرفی هم سرمست از دیدار یار.  در بازگشت  هوا کاملا تاریک بود  و از آن همه روشنی و سبزی و خرمی خبری نبود.

و از آن شب به بعد دستورات قطب عالم امکان به من می رسد و از جمله دستورات آن حضرت همین پیغام بود که رواگشتن حاجت تو را به تو خبر بدهم

 

 حرف آخر . . .

 و این بود حکایت ، منصب سربازی پیرمردی که از بافندگی تا مقام سربازی آقا پیش رفت. روایات و حکایات متعددی از کرامات ملامحمدعلی جولا روایت شده است. بچه های مسجد کجبافان طی یک دفترچه برخی از این حکایت ها را چاپ کرده اند که می گذارمش برای دانلود.

جناب حجه الاسلام شیخ محمد عظیمی هم یک مقاله کامل و جامع با شرح روایات و حکایات و مستندات در فصلنامه علوم و معارف اسلامی با نام «سلسله جنبان عشق» به نگارش درآورده است که باز هم می گذارم برای دانلود.

 

حکایت سرباز گمنام و ملامحمد علی جولا که از نظرتان گذشت بازنویسی بود از دو منبع فوق که امیدوارم مورد عنایت حضرت ولیعصر(عج) قرار گیرد.

بیایید عهد کنیم با هم که نیمه شعبان امسال را بدون گناه برگزار کنیم و بجای گشت و گذار در خیابان ها ، در کنار این دو سرباز غریب آقا ، احیای عشق بگیریم.

وبلاگ الف دزفول

اشتراک مطلب با :