تاریخ انتشار خبر: ۲۷ , اردیبهشت, ۱۳۹۳ | ۲۱:۰۵:۳۷
کد خبر : 15429

ماجرای رجبعلی خیاط و عاشق دلباخته

دزنا ۲۴، آن مرد الهی، آشیخ رجبعلی خیّاط، دو سه روزی مریض شده بود و کارهای خیّاطی‌اش که به مردم وعده داده بود، مانده بود. ایشان خیلی عجیب اعتقاد داشت که باید از بازار زود بیرون بیایند، چون روایت هم داریم که در بازار زیاد نمانید، ایمانتان کم می‌شود. لذا ایشان بعدازظهرها کار را تعطیل […]

دزنا ۲۴، آن مرد الهی، آشیخ رجبعلی خیّاط، دو سه روزی مریض شده بود و کارهای خیّاطی‌اش که به مردم وعده داده بود، مانده بود. ایشان خیلی عجیب اعتقاد داشت که باید از بازار زود بیرون بیایند، چون روایت هم داریم که در بازار زیاد نمانید، ایمانتان کم می‌شود. لذا ایشان بعدازظهرها کار را تعطیل می‌کرد و می‌آمد. نبود شبی که مسجد نباشد. اوّل وقت مسجد بود. امّا چون می‌خواست خلف وعده نشود، دو سه شبی مانده بود تا کارهایش را تمام کند.

آیت‌الله دزفولی تعریف می‌کرد که ایشان فرموده بودند: ساعت یک نیمه شب بود که از بازار آمدم. در آن زمان، برف سنگینی آمده بود که برف در آن تهران قدیم، خیلی زیاد بود، طوری که کوچه باز می‌کردند و … . خود ایشان می‌گفتند: طوری بود که حتّی سگ هم پرسه نمی‌زد! هوا هم سوز شدیدی داشت. تا وارد صابونپزخانه شدم، دیدم یک جوان به دیوار تکیه داده و برف هم روی سرش نشسته بود. من گفتم: او احتمالاً از این معتادهاست و سنگ‌کوب – یا به تعبیری سکته – کرده است.

رفتم او را تکان دادم که روی زمین بخوابانم و او را از این حال دربیاورم. وقتی تکان دادم، یک‌دفعه گفت: بله! بله! چه شده؟! دیدم او زنده است! تعجّب کردم! گفتم: چرا در این سرما، اینجا ایستادی، حتّی روی سرت هم برف نشسته است؟! دیدم همان‌طور که تکیه داده بود، باز سرش را به عقب برد و چشمش به سمتی رفت. متوجّه شدم چشمش به یک پنجره است. فهمیدم! گفتم: عاشق شدی؟!

اشاره کرد: بله، تا گفت: بله، من زار زار گریه کردم. او تعجّب کرد که من دارم گریه می‌کنم. زبانش باز شد، گفت: مگر شما هم عاشقی؟! گفت: نه، تا الآن فکر می‌کردم عاشقم و مدّعی بودم، امّا از وقتی تو را دیدم، فهمیدم عاشق نیستم. تو عاشق هستی که سرما را نمی‌فهمی. تو عاشق هستی که برف روی سرت آمدم و متوجّه نیستی.

آیت‌الله دزفولی می‌فرمود: آشیخ رجبعلی اشک می‌ریخت و به من گفت: آقا نور! من همین‌طور روی برف‌ها نشستم و گریه می‌کردم. او هم شروع به گریه کرد. بعد از مدّتی دیگر من بلند شدم، آمدم. داشتم می‌آمدم، برگشتم عقب را نگاه کردم، دیدم او به جای این که پنجره را نگاه کند، دیگر دارد من را نگاه می‌کند و تعجّب است که من دیگر عاشق چه کسی شدم که به من جواب نداده و این‌طور مصرّ هستم.

بعد آشیخ رجبعلی گفت: آقا نور! من خجالت کشیدم که مدّعی هستم عاشق امام زمانم. من چه زمانی دنبال امام زمان گشتم؟! آقا نور! من مدّعی و عاشق عبادتم، امّا یک مواقعی اصلاً شب‌ها بلند نمی‌شوم، می‌گویم: برف آمده و آب حوض یخ زده، بیرون نمی‌روم. امّا می‌بینیم آن فرد عاشق است که برف را نفهمیده، من کجا عاشق هستم؟! عشق، این است که قرب حاصل کند.

عاشق اوّل عبد خدا می‌شود. شوق لله دارد و قرب برای او حاصل می‌شود. این عشق مجازی کاری با این جوان کرده که برف را هم نمی‌فهمد. اولیاء خدا این‌گونه هستند و از هر مطلبی بلافاصله مطلب دیگری را می‌گیرند.

عبد خدا، این است.

*آنچه نمی‌گذارد اولیاء خدا عمرهای ۵۰۰ساله کنند!

لذا مورد پنجمی که برای عبودیّت ذکر کردند، همین «و البُکاءُ مِن خَشیَهِ اللّه»، است. یعنی می‌ترسد که نکند از خدا جدا شود. نکند کاری کنم که غافل شوم و بعد مشمول کفر شوم. یک امر تو را اطاعت نکنم، منم کافر، بدبخت و بیچاره شوم. برای همین است که اولیاء خدا دائم و به خصوص در دل شب گریه می‌کنند. البته مواقعی هم که لبخند می‌زنند، به قول امیرالمؤمنین(ع) در صورتشان، لبخند است، امّا در دلشان، غوغا و محشر است.

یک نکته‌ای بگویم، این را به ذهن بسپارید، خیلی بکر و عالی است. آیت‌الله العظمی ادیب، ابوالعرفا به بنده فرمودند: آقا جانم! عزیز دلم! بدان اگر اولیاء خدا و عرفا در درونشان یک غم جدایی نبود که مدام این‌ها را می‌سوزاند و …، عمرهای دویست و سیصد و پانصد ساله می‌کردند. امّا از درون مدام می‌سوزند، ترس دارند، خوف دارند و وحشت دارند که نکند یک لحظه عملی انجام دهند و جدا شوند، برای همین است که از درون، آب می‌شوند.

البته خدا به آن‌ها طول عمر می‌دهد، امّا خیلی بیشتر از این هم می‌شد که عمر کنند. امّا نهایتاً می‌بینی مثل خود ایشان که قریب به صد و ده سال داشتند، تا همین حد عمر می‌کنند.

چون این‌ها علاوه بر حلال و حرام، مستحبّات و مکروهات را هم مراعات کردند و به همین خاطر، جسمشان هم جسم سالمی می‌شود. قبلاً هم بیان کردم که آیت‌الله مشفق می‌فرمودند: از آیت‌الله العظمی آسیّد احمد خوانساری (این پیرمرد، چهار پاره استخوان بود، آن‌هایی که دیدند، می‌دانند. این مرجع عظیم‌الشّأن در مسجد حاج سیّد عزیزالله بود که امام راحل هم که به همه کس القاب نمی‌دانند، به ایشان فرمودند: اتقی الاتقیاء! که خیلی حرف بزرگی است!) سؤال کردیم: آقا! شما در این کبر سن که نود و اندی سال دارید، چطور دست بر زمین نمی‌گذارید و بلند می‌شوید، در حالی که ما بچّه شما هستیم و عصا داریم؟ فرمودند: من مراقبه کردم که مکروهات را انجام ندهم و مستحبات را عمل کردم.

امّا آنچه که اینان را می‌سوزاند، در درون است، خشیه الله! می‌ترسند به کفر دچار شوند. کفر چهارم چیست؟ نکند یک امر خدا را اطاعت نکنند. لذا اولیاء الهی برای همین نالان هستند. می‌فرمایند: اگر می‌خواهید عبودیّت داشته باشید در پنج چیز است که اوّل همه این است که حتّی حلال را هم کم می‌خورند.

اشتراک مطلب با :