تاریخ انتشار خبر: ۸ , اردیبهشت, ۱۳۹۳ | ۲۳:۳۷:۵۰
کد خبر : 15198

جانبازی که۳۳ سال ویلچرنشین است/ماجرای بشکه هایی که به نام ضد انقلاب تمام شد!

دزنا ۲۴،وقتی به این جانباز فداکار نگاه می کردم حالات عجیبی داشت که مرا سخت تحت تاثیر خود قرار داد بغض گلویش را فشرده بود و سکوتی مرگبار لبانش را دوخته بود من از چشمان خونبار و نگاه خسته و پرمعنایش پی بردم که هزاران قصه ناگفتنی در دلش نهفته است که در ظرفیت دفتر […]

دزنا ۲۴،وقتی به این جانباز فداکار نگاه می کردم حالات عجیبی داشت که مرا سخت تحت تاثیر خود قرار داد بغض گلویش را فشرده بود و سکوتی مرگبار لبانش را دوخته بود من از چشمان خونبار و نگاه خسته و پرمعنایش پی بردم که هزاران قصه ناگفتنی در دلش نهفته است که در ظرفیت دفتر من نمی گنجد احساس میکردم ۳۳ سال نشستن روی ویلچر جسم و روحش را آزار می داد اما او در حالی که عکس شهید حسن درویش را در کنار خود گذاشته بود می گفت : من از نشستن روی ویلچر لذت می برم و افتخار می کنم …

چشمان اشک بارش با زبان اشک به تمامی سوالهای ناگفته من جواب داد قلم عاجز و اندیشه ام قاصر و کوتاه است در مقابل صبر و استقامت این جانباز فداکار

دوران دفاع مقدس را با شب های ملکوتی اش و یاران دریا دلش که به عمق سیاهی شب روح های سپیدشان در میدان های مین با پای برهنه به پرواز در می آمد ، در حالی که جسم پاک و مطهرشان بر اثر تیر و ترکش جاهلان تکه تکه می شد در جای دیگر قلب های مادرانشان پاره پاره می شد .

جنگ تحمیلی علیرغم تمامی آسیب های جسمی و روحی و ویرانه های شهرها و روستاها صحنه آزمایش مردان بزرگی بود که جانانه میدان دار صحنه نبرد شدند و از وطن و ناموس خود دفاع کردند عده ای در این راه شهد شیرین شهادت را نوشیدند و عده ای گردن آویز جانبازی آویختند و حالا تندیس ایثار و گذشت گشته اند .

غلامعباس قلاوند از یادگاران ۸ سال دفاع مقدس و جانباز قطع نخاع است که ۳۳ سال است روی ویلچر نشسته امروز مفتخر شدیم گفتگویی با این جانباز فداکار انجام دادیم …

دوران جنگ و جبهه برایمان تعریف کنید چه سالی رفتید و در چه عملیاتی حضور داشتید ؟

در اردیبهشت ماه سال ۵۸ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان شوش در آمدم در شروع جنگ جزء اولین نیروهایی بودم که در جبهه شلمچه افتخار حضور داشتم در آن زمان آقای شمخانی فرمانده سپاه استان بود که نیرویی در اختیار حقیر و سردار کلاه کج قرار داد و کارهایمان را با شهید جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر هماهنگ می کردیم .

اطلاعاتی می رسید که دشمن از طریق مرز فکه احتمال هجوم و پیشروی دارد بر همین اساس از آقای شمخانی تقاضا کردم در صورت امکان اجازه بدهند به منطقه فکه برگردیم و وضعیت را بررسی کنم که اگر خطر یا تهدیدی در فکه نبود دوباره به شلمچه برگردم .

به فکه برگشتم با توجه به فاصله زیادی که شوش تا مرز فکه داشت احتمال نمی دادیم که به این زودی دشمن به رودخانه کرخه برسد ، در آن مقطع زمانی ما فاقد سلاح سنگین بودیم فقط یک نیروی چریکی بود که کارش مقابله با عوامل ضد انقلاب و خلق عرب در روستاهای اطراف بود .

خلاصه نزدیک رودخانه رفتیم درختها را که رد کردیم دیدیم بله انبوهی از نیروهای نظامی دشمن آن طرف رودخانه کرخه مستقر بودند عده ای هم در رودخانه شنا می کنند ما که نیروی چریکی بودیم خیلی سریع رفتیم جلو من به عنوان اولین فرمانده جبهه شوش مسئولیت نیروها را بر عهده گرفتم دستور آتش که دادیم خیلی ها کوتاهی کردند از این کار چرا که احتمال می دادند نیروهای خودی باشند و هنوز باور نمی کردند که دشمن به این زود ی به رودخانه کرخه برسد من که در شلمچه بودم با سبک لباس و تجهیزات و قیافه عراقی ها آشنا بودم گفتم که اینها نیروهای عراقی هستند .

به هرحال درگیری شروع شد و چند ساعتی طول کشید ساعت ۱ ظهر بچه ها به شدت اظهار تشنگی کردند و آبی که در قمقمه داشتند تمام شده بود و سخت بود در این شرایط از رودخانه کرخه آب اورد به اتفاق شهید صفر احمدی رفتیم قمقمه ها را پر کردیم از آب و تحویل بجه ها دادیم .

با قبظه آر -پی – جی ۷ که در اختیار داشتم تعدادی از خودروهای دشمن را هدف قرار دادم یکی از برادرا که اسلحه ژ- ۳ در حال تیراندازی به طرف دشمن بود اسلحه اش گیر کرد اسلحه را از او گرفتم تا رفع گیر کنم اسلحه را رفع گیر کردم خواستم تحویلش بدم مورد اصابت گلوله تیربار (گرینف) که روی تانک نصب شده بود ، قرار گرفتم و مجروح شدم در آن لحظه احساس کردم دارم به شهادت می رسم و واقعا لذت می بردم و تشهد را به جا آوردم و بیهوش شدم .

بعدا برادرا به من گفتند که شهید حسن درویش به سختی با یکی از بچه های سپاه توانستند من را از آن نقطه به پشت جبهه منتقل کنند و از آنجا مرا به بیمارستان شعبه شوش بردند کاری از دستشان بر نمیامد و مرا به پایگاه هوایی دزفول بردند آنجا هم کاری از دستشان بر نیامد و گفتند نمی توانیم برای او کاری کنیم سریعا باید به تهران منتقل کردند شهید درویش برایم تعریف می کرد که با هواپیمای سی ۱۳۰ ارتش به تهران بنده را انتقال دادند .

مدت درمان زیاد بود من در مدت ۷ ماه چند بیمارستان جابهجا شدم با توجه به اینکه شرایط بحرانی بود نتیجه ای هم حاصل نشد آنها هم نا امید شدند و گفتند نمی توانیم کاری بکنیم سرنوشت این بود که بعد از ۷ ماه در اردیبهشت سال ۶۰من را به خارج از کشور اعزام کردند در کشور آلمان غربی ۱۶ ماه تحت مداوا قرار گرفتم و شهریور سال ۶۱ زمانی که عملیات رمضان در انجام بود من به وطن عزیزم برگشتم …

 علت فاصله گرفتن دوستان شهید دانش و بازماندگان جنگ آنها از این مسئولیت ها چیست ؟

ببینید اصلا هدف هیئت رزمندگان اسلام و سپاه پاسداران این است که از ارزشها و دستاوردهای انقلاب محافظت کند در کارهای اجرایی شرکت کنند و ایفای نقش کنند سپاه پاسداران یک نهادی است که در ابعاد مختلف ایفای نقش دارد لذا رزمندگان عزیز ما هیچ وقت نمی توانند بی تفاوت باشند همان طور که در حال حاضر هم هستند و بععضی از رزمندگان بعد از بازنشستگی شهر را ترک کردند بله اگر این رزمندگان مسئولیت داشتند قطعا فضای فرهنگی تاثیر گذارتر بود اما زمینه اش هم باید فراهم شود و متقابلا مسئولین و مردم باید از آنها بخواهند و این خواسته دوطرفه باید باشد .

 

ظاهرا شما و شهید حسن درویش رابطه صمیمی با همدیگر داشتید بیشتر برامون تعریف می کنید ؟

بله من و شهید درویش هم سن بودیم ۱۷ ساله بودیم به باشگاه وزنه برداری می رفتیم . قبلا با هم می رفتیم مدرسه توی کلاس پیش هم می نشستیم ، بعد از پیروزی انقلاب با تشکیل کمیته های انقلاب من و شهید درویش و شهید صفر احمدی عضو کمیته شدیم ، توی جبهه یادم میاد به ما گفتن ضد انقلاب در حاشیه شهر حوالی میدان عزاداری امام حسین (ع) دارن نقشه میکشند و قصد انجام عملیات دارند از دور یک شی سیاه رنگ می دیدیم اطلاعات از منابع دقیقی به دست ما نرسید ما احتمال دادیم مسلح باشند رفتیم جلو یکی از برادرا با بلند گو به آنها اعلام کرد اگر جرات داررید خودتان را نشان دهید دیدیم واکنش نشان ندادند وارد میدان که شدیم دیدیم چند تا بشکه کنارهم بودند شبیه تجمع چند نفر ، بچه ها هم خیلی خندیدند …

با جوانان نسل امروز که جنگ را به چشم ندیدند چه صحبتی دارید ؟

وقتی به ۸ سال دفاع مقدس نگاه بکنیم می بینیم که همه شهدا و ایثارگران همه در مقطع جوانی و نوجوانی بودند ، آنها امکانات نداشتند اما روحیه انقلابی را فرا گرفته بودند در رکاب حضرت امام (ره ) در هر صحنه ای حضور داشتند . در حال حاضر به نظر من شرایط و وظیفشان سخت تر از زمان جنگ است ، چرا که در آن زمان دشمن در منطقه و مرز خاصی قرار داشت و می دانستیم سلاح او چیست و می دانستیم چطوری با دشمن مقابله کنیم اما دشمن امروز مرز نمی شناسد سلاح او تبلیغات است امروز دشمن کاری به خاک و خاکریز ندارد بلکه فکر و عقیده جوانان را هدف قرار داده است .

لازمه این مقابله با دشمن بصیرت است ، بصیرت هم این نیست که جوان در کلاس یا دانشگاه یاد بگیرد جوان باید خودش تلاش کند آگاهی و هوشیاری خود را بروز کند اگر به توصیه های مقام معظم رهبری توجه کنند حتما به بصیرت می رسند دشمنان هم به این مورد اعتراف کردند ، دشمنان سالها نقشه می کشند ولی مقام معظم رهبری با یک سخنرانی همه توطئه ها را خنثی می کند .

این خاطره ها را که می خوانیم متوجه می شویم که رزمندگان چه فداکاری ها ، ایثارها و از خود گذشتگیها کردند تا اسلام ، نظام اسلامی ایران و نوامیس مردم حفظ شود و دستخوش طمع ورزیهای دشمنان نشود روی مین رفتند ، روی سیم خاردار خوابیدند ، در آبهای سرد خروشان اروند فرورفتند ، در برف و یخبندان غرب روی کوهها تحمل کردند در صحرای داغ جنوب تشنگی کشیدند از زن و بچه درس و دانشگاه ، پست و مقام ، خانه و امکانات ، شهرت و افتخارات گذشتند .

امروز ما باید پا روی علائق ، وابستگیها و هواهای نفسانی بگذاریم .

نفس خود را روی سیمهای خاردار دنیا طلبی و عیش و عشرت و تجملات بیاندازیم ، ما باید مین های خود خواهی و خود بینی و زیاده طلبی را خنثی کنیم .

تا بتوانیم راه شهدا و جانبازان عزیز را ادامه دهیم …

 

گزارش : محمد نعامی /رهیاب

اشتراک مطلب با :