تاریخ انتشار خبر: ۱۵ , اسفند, ۱۳۹۲ | ۱۰:۵۸:۵۰
کد خبر : 14511

آخرین صدایی که آن روزوجودم رالرزاند :عبدالعلی،، بهزاد دارد می میرد….کمک …کمک

آن موقع منزل و مغازه ی نانوایی ما واقع در خیابان مطهری نبش نظامی بود که در تاریخ ۶۳/۱۲/۱۸ و در ساعت ۴۵: ۷ دقیقه ی صبح مورد اصابت موشک دوربرد ارتش مزدور عراق قرار گرفت. قبل از حادثه ی موشک، بنده بصورت بسیجی و رزمنده در تیپ هفت ولی عصر(عج) خدمت می کردم. بعد […]

آن موقع منزل و مغازه ی نانوایی ما واقع در خیابان مطهری نبش نظامی بود که در تاریخ ۶۳/۱۲/۱۸ و در ساعت ۴۵: ۷ دقیقه ی صبح مورد اصابت موشک دوربرد ارتش مزدور عراق قرار گرفت. قبل از حادثه ی موشک، بنده بصورت بسیجی و رزمنده در تیپ هفت ولی عصر(عج) خدمت می کردم. بعد از حدود شش ماه که در منطقه حضور داشتم از فرماندهان یک مرخصی کوتاه مدت گرفته و به منزل آمدم و قصد داشتم که بعد از دیدار با خانواده سریع برگردم. حدود ساعت پنج صبح بود که به منزل رسیدم. دیدم تمام اعضاء خانواده به خاطر تهدیدات عراق، شب گذشته به اردوگاه اشرفی اصفهانی رفته اند. لباس های بسیجی و اورکتم را از تن درآورده و شروع کردم به شستن آنها، حدود ساعت هفت صبح بود که دیدم که خانواده ام به منزل آمدند.

در آن سال ها غالب مردم دزفول در زمان تهدیدات موشکی، شب ها به اردوگاه ها و شهرک های حومه شهر رفته و صبح برمی گشتند. به خاطر اینکه ما مغازه ی نانوایی داشتیم پدرم می گفت: باید نانوایی را باز کرده و به این مردم جنگ زده نان بدهیم که لااقل قوت روزانه ی خود را داشته باشند. مرحوم مادرم نذر داشت و هر سال قبل از عید نوروز سمنو درست می کرد و به همسایه ها و فامیل و آشنایان می داد. به خاطر همین، تمام اهل فامیل به منزل ما می آمدند تا در درست کردن سمنو به او کمک کنند. آن روز پدر و مادرم و همسر و پسر یازده ماهه ام و شش تا از خواهرانم و برادرم و داماد بزرگمان به همراه دختر خاله ام همه ی اینها در منزل ما بودند. داماد ما یعنی آقای رحیم شمس آبادی بعد از خوردن صبحانه به سر کار خود به راه آهن اندیمشک رفت.

همگی خانواده در هال منزل و دور سفره ی ناشتایی نشسته بودیم. یک لحظه بلند شدم تا اورکتم را که شسته بودم، از روی چوب لباسی جابجا کنم. هوا بارانی بود و نم نم باران هم می بارید. اورکت را جابجا کردم تا نم آن گرفته شود. ناگهان رعد و برق شدیدی چشمانم را خیره کرد و مثل این که زمین وآسمان بهم دوخته شد. به ناگاه چوب لباسی به طرف بالا کشیده شد و در حالی که هیچ صدایی از انفجار نشنیدم سقف هال به همراه کوهی از آوار روی ما ریخته شد.

چشمانم را باز کردم همه جا تاریک بود. من بین مادر و همسرم در زیر آوار گرفتار شده بودیم. دیگر اعضای خانواده که دو متر با ما فاصله داشتند در اثر موج انفجار در میان قالی هال پیچیده شده و تیر آهن ها و مصالح ساختمانی منزل بر روی سر و صورت آنها افتاده بود. گرد و خاک بسیار شدید و تنفس کردن بسیار مشکل بود. اولین صدایی که به گوشم رسید صدای مادرم بود که می¬گفت: مادر، چه شده؟ چه بر سر بچه هایم آمده؟ مادرم نگران بچه هایش بود. در حالی که خود در زیر آوار متحمل سخترین رنج ها بود ولی با این وجود سراغ بچه هایش را می گرفت. همان موقع صدای همسرم را در حالی که بچه ی یازده ماهه اش را در آغوش داشته و به او شیر می داد را شنیدم که به من می گفت: عبدالعلی، بهزاد حالش خوب نیست. نمی تواند نفس بکشد و دارد می میرد. من هم که ترکش خورده و زخمی شده بودم و خون ریزی شدیدی داشتم. البته هنوز بدنم گرم بود و زیاد متوجه جراحات خود نبودم. هر چه سعی کردم تا خود را از زیر آوار خلاص کنم نتوانستم. به سختی گیر کرده بودم. دیگر نفس کشیدن هم برایم بسیار مشکل می نمود. هیچ کاری از دستم برنمی آمد تا اینکه صدای همسرم را شنیدم که گفت: عبدالعلی، بهزاد از دست رفت. من با تمام وجود فریاد می زدم و از مردم کمک می خواستم. دیگر صدای مادرم هم نمی آمد و هرچه او را صدا می کردم جوابم را نمی داد و صدایش به طور کامل قطع شد. با کمال نا امیدی و از ته قلب فریادی کشیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. ناخودآگاه لحظه ای چشمانم باز شد و آقای محمدعلی سرشیری را دیدم که از کمر مرا در آغوش گرفته بود. دوباره چشمانم بسته شد.

13شهید بهزاد سید عطاری فرزند حاج عبدالعلی

چشمانم را که باز کردم در بیمارستان پیروزی نیروی هوایی در تهران بستری بودم. اول فروردین سال ۱۳۶۴ بود. یعنی من دوازده روز بر روی تخت بیمارستان بی هوش افتاده بودم. چشمانم پر از خون بود و هیچ چیز از اتفاقات گذشته به یادم نمی آمد. داماد بزرگمان که همسر و فرزندش در همان حادثه ی موشکی شهید شده بودند بالای سرم بود. از او پرسیدم: چه اتفاقی افتاده است؟ من اینجا چکار می کنم؟ او در حالی که همسر و فرزندش به شهادت رسیده بودند با یک روحیه ی بالا و شاداب به گونه ای که من متوجه آن اوضاع نشوم به من گفت: اتفاق خاصی نیفتاده به منزل شما موشک زد و شما و پدرتان مجروح شده اید و انشاء الله بزودی شما و پدرتان مرخص شده و شما را به دزفول می بریم. گفتم: ولی من یک چیزهایی از همسرم در زیر آوار یادم می آید. او گفت: نه آن موقع آنها در زیر آوار نمی توانستند نفس بکشند و آن حرف ها را زده اند. شما نگران نباش و حال همگی آنها خوب است. اواخر فروردین ماه بود که کم کم تمام آن حادثه¬ی مهیب به یادم آمد. همان موقع پدرم هم که در یکی از بیمارستان های تهران بستری بود مرخص شده و به دزفول رفت.

سیزده ترکش به بدنم اصابت کرده بود و از نواحی کمر، سر، پیشانی، پشت ران پاهایم، یکی از کلیه هایم، به اضافه ی ترکش های شیشه که تمام بدنم را فرا گرفته و خاک فراوانی به چشمانم فرو رفته و دید آنها را به ده درصد کاهش داده بود. دوران درمان من تا اواسط خرداد ماه به طول انجامید. و عمل های جراحی متعددی روی من صورت گرفت. در این مدت بارها به دامادمان می گفتم: پس چرا خانواده به من یک تلفن نمی زنند و از احوالم جویا نمی شوند؟ و هر بار او با یک جواب های فرعی از گفتن واقعیت طفره می رفت. کم کم دلم گواهی می داد که باید یک اتفاقی افتاده باشد. ولی چون حدس و گمان بود جدی نمی گرفتم. در نهایت در نیمه¬ی خرداد سال شصت و چهار من از بیمارستان مرخص و به همراه داماد بزرگمان برای مدت دو روز به هتلی متعلق به بنیاد جانبازان رفتیم. و سپس با هواپیما به اهواز آمده و با ماشین به دزفول آمدیم.

در خانواده ی ما آقای گلستانی، شوهر خاله¬ی ما بزرگ خانواده است. قرار شد با ماشین به باغ ایشان برویم. قبل از رسیدن به باغ ماشین به بهانه ی خاموش شدن متوقف شد. یکی از همراهان از ماشین پیاده شد و با سرعت به طرف باغ دوید و بعد از لحظاتی برگشت. ظاهراً به حاضرین در باغ گوشزد کرده بود که اگر کسی لباس مشکی به تن دارد آن را بیرون بیاورد و همه سعی کنند روحیه¬ی خود را بهتر کرده تا به من شوک وارد نگردد.

به باغ که وارد شدم دیدم قیافه ها همه بهت زده و عزادار است. غم و غصه از در و دیوار باغ می بارید. خیلی سعی می کردند لبخندی بر لب داشته باشند ولی نمی توانستند. کاملاً مشخص بود که اوضاع غیر عادی است. تنها کسی که از خانواده¬ی خودم دیده می شد پدرم و آن خواهرم که زمان حادثه در خانه ی پدرم نبود دیده می شد. خانم بنده دختر دایی ام بود که پدر و مادرش نیز حضور داشتند. از دایی سئوال کردم: پس مادر بهزاد کجاست؟ گفت: او به همراه بچه به بازار رفته است. گفتم: مادرم کجاست؟ گفت: او هم به اتفاق خواهرانت به باغ پسر عمه ی شما رفته اند. گفتم: حالا همه ی آنها آنجا هستند؟ گفت: بله. سپس آقای گلستانی رو به من کرد و گفت: حقیقت موضوع را اگر بخواهی دو تا از خواهرانت مجروح شده و در بیمارستان بستری می باشند. گفتم: پس ابتدا برویم بیمارستان به عیادت خواهرانم و بعد به باغ پسر عمه برای دیدن مادرم برویم. البته همان موقع دلخور شدم و گفتم: اگر می دانستند من از تهران می آیم چرا برای دیدن من نیامده اند؟ او گفت: رفتن آنها اجباری بوده است. بعد از چند لحظه آقای گلستانی گفت: باید بگویم که متاسفانه یکی از خواهرانت شهید شده است. داماد بزرگمان گفت: همسر من شهید شده و ناگفته نماند که بچه ام نیز به شهادت رسیده است. گفتم: پس برویم شهید آباد و بعد به بیمارستان برویم. خلاصه جمع کردیم و با مینی بوس دایی به شهید آباد رفتیم. پیاده شده و به طرف مزار شهدا حرکت کردیم. نرسیده به مزار شهدا رو به من کرده و گفتند: آقا جان، هیچ خودت را ناراحت نکن این مزارها را که می بینی تمام خانواده ی تو هستند و همه ی آنها به شهادت رسیده اند و ده تا قبر نشانم داده و گفتند: اینها مزار شهدا هستند. یکدفعه سرم گیج رفت و در حالی که با عصا راه می رفتم به زمین افتاده و سرم به شدت به گوشه ی یکی از قبرها اصابت کرده و بی هوش شدم. سریعا مرا به بیمارستان نیروی هوایی منتقل نموده و دوباره به مدت پانزده روز در بیمارستان بستری شدم… ادامه دارد

نگارنده: ناصر آیرمی

برگرفته از کتاب جغرافیای حماسی دزفول اثر غلامحسین سخاوت و ناصر آیرمی

اشتراک مطلب با :