تاریخ انتشار خبر: ۲۳ , بهمن, ۱۳۹۲ | ۱۸:۳۸:۰۳
کد خبر : 14020

گوشه ای ازمبارزات انقلابی شهرم دزفول قهرمان

تا پیش ازاین خاطرات خود را از دوران انقلاب ننوشته بودم.چندی قبل نشریه نسیم بیداری ازمن خواست خاطره ای از دوران انقلاب را برای آن بنویسم تادرکنار خاطرات سایر مبارزین انقلاب منتشر کند. مقطع دستگیری و زندان را انتخاب کردم .پس از نگارش این خاطره بذهنم رسید به پایان ماجرا هم اشارتی داشته باشم ویکبار […]

تا پیش ازاین خاطرات خود را از دوران انقلاب ننوشته بودم.چندی قبل نشریه نسیم بیداری ازمن خواست خاطره ای از دوران انقلاب را برای آن بنویسم تادرکنار خاطرات سایر مبارزین انقلاب منتشر کند. مقطع دستگیری و زندان را انتخاب کردم .پس از نگارش این خاطره بذهنم رسید به پایان ماجرا هم اشارتی داشته باشم ویکبار برای همیشه پس از ۳۵ سال این قضیه را بطور کامل تا آنجا که بخاطرم مانده برای درج درتاریخ مبارزات شهرم دزفول قهرمان بنگارم.

 براساس برنامه ریزی بعضی از دوستان انقلابی دزفولی که بخشی ازآنها یکی از زیرشاخه های گروه انقلابی مسلحانه منصورون بودند ودرکنارسایر نیروهای انقلابی مثل نیروهای مستقل دانشجویی در ساماندهی مبارزه علیه شاه در دزفول نقش عمده ای داشتند ،قرارشد درچهلم شهدای قیام مردم تبریز، درسحرگاه روز ۹ فروردین سال۵۷ ۱۳ سلسله عملیات تخریبی با کوکتل مولوتف بمنظورضربه زدن به ارکان رژیم وآگاهی بخشی وامید دادن به مردم دراین راستا که این نظام وابسته ضعیف است و باید جای خود را به نظامی اسلامی والهی بدهد قرار بود درچند نقطه شهردزفول اقداماتی توسط دانشجویان انقلابی دزفول درسطح شهر انجام و بانکها بعنوان یکی ازارکان اقتصادی رژیم تخریب و به آتش کشیده شوند.

ضعف برنامه ریزی اولیه وهماهنگی میان گروههای دوتا سه نفره عمل کننده و زمان تقریبا نامناسب عملیات – نزدیکی اذان صبح که تقریبا تلاشهای روزانه درسطح شهر آغاز می شود- موجب آن  گردید بعضی از گروههای عمل کننده زودتر ازموعد مقرری که سایر گروهها می بایست درآن عملیات کنند ،اقدام نمایند وهمین نیروهای امنیتی و گشتهای شهربانی دزفول را که بعدا معلوم شد یک ماه درآماده باش بودند حساس کرد تا درسطح شهربه گشت زنی بپردازند وباصطلاح خودشان عوامل خرابکار! را دستگیر نمایند.من درتاریکی قبل ازاذان صبح به محل مورد نظرکه درنزدیکی منزلمان بود آمدم وپس از بررسی اولیه وضعیت به همراهم که نوجوانی هفده هجده ساله بود ومحمود نام داشت -بعدها به منافقین پیوست و متاسفانه درعملیات مرصاد کشته شد – که از بچه های محل ما وجوانی بود شجاع ونترس و پشت سرم به انتظارعلامت من برای عملیات ایستاده بود برای آغازاشاره کردم. تا خواستیم وارد عمل شوم درهمان لحظه گشت نیروهای امنیتی از خیابان رد می شد .نوجوان پشت سرمن با توجه به فاصله ای که با من داشت توانست بسرعت به کوچه بگریزد وازدست ماموران فرارنماید اما من که ازنقطه اولیه جدا شده و به سوی هدف درحرکت بودم توسط نیروهای گشت دستگیروبلافاصله به شهربانی منتقل شدم.

قبل ازمن دوستان دیگری هم بنام داریوش(عبدالرحیم)عطوان وغلامعلی اعظمی که همانند من ازدانشجویان دانشسرای راهنمایی اهوازبودند به اتفاق عظیم اسدی مشکال که دانشجوی رشته زمین شناسی دانشگاه جندی شاپوراهواز بود در۴ راه سیمتری وحین عملیات دستگیرشده بودند.عظیم درحال فرار بود که او را با تیرانداری متوقف و دستگیر کردند و به همین دلیل که این دوستان را حین عمل وسنگ وکوکتل کولوتف به دست دستگیرکرده بودند آنها را درهمانجا با باتوم درجلوی چشم مردم بشدت کتک زدند . نیروهای امنیتی ،به جوانی بنام فریبرزفتحی که ازنزدیک ایستاده وصحنه را تماشا می کرد نیز مشکوک شده واو را هم که جزو گروه های عمل کننده نبود -وبعدها زیر شکنجه شنیدم که می گفت قصد داشته برای تهیه بلیط قطاربه اندیمشک برود-  دستگیر و به شهربانی منتقل نمودند.این بنده خدا هم پای همه ما شکنجه شد و تا آخرین روزوها پا بپای ما درزندانهای دزفول واهواز ماند و دادگاهی هم شد و تبرئه گردید. جمعا۵ نفرمی شدیم.

به محض ورودمان به محوطه شهربانی تمامی نیروهایی که درشهربانی بودند همگی با هرچه دردست داشتند شروع به کتک زدن ما کردند. آنها با فحشهای رکیکی که می دادند می گفتند فلان فلان شده ها یک ماه تمام است بخاطرشما در آماده باش هستیم وخواب راحتی نداشته ایم .همه با هم با ضربات دست ،لگد و با باتوم ما را به زیر شکنجه های وحشیانه خود گرفتند.بعد از مدتی که  ما را زدند وخسته شدند تصمیم گرفتند شکنجه را بنحوی دیگر ادامه دهند. فصل بهار بود وهوای صبحگاهی دزفول-  که شمالی ترین شهر خوزستان است- بسیار سرد .

 محوطه شهربانی دزفول به گمانم بیشترازدویست متر وسعت داشت که دروسط آن حوض نسبتا بزرگی  دیده می شد. در اطراف حیاط شهربانی تعدادی درخت دیده می شدند. در محوطه شهربانی شیلنگی دیده می شد که درختها وسطح حیاط شهربانی را با آن آب می دادند .طول آن حدود بیست متر بود.

درآن هوای نسبتا سرد دزفول ابتدا همه ما را با آن شیلنگ کاملا خیس کردند تا ضربات شان بیشتر بر بدن ما اثرکند.از شدت سرما بخود می لرزیدیم. دوطرف شیلنگ را دونفر گرفته بودند وما را می زدند.به دلیل سردی هوا شیلنگ هربار شکسته و به تکه هایی تقسیم می شد . همین شکستگی باعث می شد مامورخشمناک دیگری آن تکه جدا شده را بردارد وبا آن ما را بزند .گاه نوک شیلنگ به سر وصورت ما اصابت وصورتمان را زخمی می کرد .تا مدتها اثرات این زخم برصورت من درزندان باقی بود.خوشبختانه من هنوزاثرات زخم نسبتا عمیق ناشی از ضربات شیلنگ را برکف پای راستم دارم.

نیروهای پلیس از پاسبان ودرجه داروافسرتا توانستند ما را زدند .قدری که زدند یکی ازآنها گفت الآن بدنشان ورم کرده ودیگر درد را حس نمی کنند. قدری صبرکنید.بعد دوباره بزنید تا بیشتر دردشان بیاید. حین شکنجه ما سرگرد تهرانی معاون شهربانی به نیروها می گفت :این فلان فلان فلان شده ها را بکشید من جواب می دهم . سرگرد تهرانی بعد ازمحاکمه گویا به حبس ابد محکوم اما پس از تحمل مدتی حبس- که نمی دانم چقدر بود – با عفو از زندان آزاد شد .

آقای عطوان اخیرا به من می گفت یک روزدرتهران،سرگرد تهرانی را دیدم که مسافرکشی می کرد. او را شناختم ولی به روی خودم نیاوردم.

حین شکنجه ما، رییس شهربانی سرهنگ دوم نوربخش ازاتاق خود بیرون آمده وبا خونسردی وسکوت کامل دست به کمر،نظاره گرشکنجه ما بود و لب ازلب بازنمی کرد. او ازفامیلهای مرحوم دکترنوربخش رییس بانک مرکزی پس ازانقلاب بود.بعدها این بنده خدا دردادگاه توسط قاضی قاطعی بنام طباطبایی محاکمه وبه اعدام محکوم شد و وساطتها درباره آزادی او راه بجایی نبرد.خدایش بیامرزد.

کسی که مرا دستگیر کرد درجه داری بنام استوارعیدی زاده –  ازاهالی  دامغان- و بدترین شکنجه ها را درباره من و بخصوص مرحوم عظیم اسدی مشکال انجام داد دردادگاه با شهادت یکایک ما بعنوان شهود عینی محاکمه وبه اعدام محکوم شد.

وقتی ماموران خشمگین شهربانی از زدن ما خسته شدند، درحالی که برروی زمین افتاده بودم، نیم نگاهی به صحنه کردم تا ببینم برنامه بعدی آنها چیست.درکمال ناباوری دیدم آن شیلنگ بیست متری ، به یک شیلنگ یک ونیم متری تبدیل شده است! پاسبان، وقتی کوتاهی آن را دید، آن را به کناری انداخت.من این صحنه عجیب را به چشم خودم دیدم .

شکنجه زشتی درآن صبح سرد برما اعمال شد که هرگزنمی توان آنها را بازگو کرد دراثر یکی ازهمین شکنجه ها بود که برادرعزیزم دانشجوی مجاهد،عظیم اسدی مشکال که ازدوستان آقای اعظمی بود نتوانست تبعات ناشی ازآن شکنجه خاص را تحمل کند.عظیم درکنارمن بر زمین افتاده بود ومثل کسی که دل درد شدیدی دارد با ناله هایی آرام ازشدت درد بخود می پیچید.عیدی زاده مامورپست فطرتی بود که مرحوم عظیم را وحشیانه شکنجه نمود .مرحوم عظیم با اینکه برخلاف من که لاغرو تکیده بودم، هیکل ورزیده وتنومندی داشت، دراثرشدت شکنجه تاب نیاورد. .پس ازشکنجه مرا به اتاق کوچکی بردند که سروان نوید رییس اطلاعات شهربانی دزفول ،افسری که آوازه اش درشهرپیچیده و برکارش بسیارمسلط بود بازجویی ازمرا برعهده گرفت .

حین بازجویی من پزشک قانونی شهر، بنام دکترعباسی که دزفولی بود را به اتاق  سروان نوید آوردند. نوید بازجویی از مرا موقتا قطع کرد وازاو پرسید: حالش چطوراست ؟ دکتر گفت: معاینه اش کردم ،حالش خوب نیست .نبضش را گرفتم خیلی ضعیف است.زنده نمی ماند. باید زود به بیمارستان منتقل شود . دلم ازشنیدن این خبر یه هوخالی شد. باور نمی کردم آن شکنجه منجربه شهادت عظیم بشود ولی شد.ماموران شهربانی با عجله عظیم را به بیمارستان افشارمنتقل کردند.

پس از گذشت ۳۵ سال از این حادثه تلخ هنوزنمی دانم شهید عظیم اسدی مشکال که فرزند بزرگ خانواده بود و پدرش بنا پس ازانتقال به بیمارستان به شهادت رسیده یا درمسیرانتقال به بیمارستان و یا درمحوطه شهربانی.

عظیم طلایه دار راه سرخ شهادت دراوج دوران مبارزه دردزفول گردید.اواولین شهید انقلاب اسلامی در دزفول درنخستین روزهای بهاری سال ۵۷ بود. مثل من متولد سال ۱۳۳۶ بود وتا آن زمان فقط ۲۱ بهار را دید. پس ازآن بهاربرای همیشه با اوخداحافظی کرد.قیافه معصوم مصمم ومظلومانه اش در زیر شکنجه همیشه درنظرم هست.بعدها که اسناد شهربانی منتشروبدستم رسید دیدم درهمان روز درکمال وقاحت، شهادت او را به مقامات بالاتر برخلاف واقعیت گزارش داده ونوشته اند:”

عظیم اسدی مشکال درهنگام دلالت به شهربانی به زمین خورده و دراثراصابت سر او به جدول کنارخیابان مصدوم وبه بیمارستان منتقل گردیده معالجات موثرواقع نشده فوت نموده است”.

درادامه سروان نوید با اشاره به من، ازدکترعباسی پرسید :این را می شناسی؟ دکترعباسی نگاهی به من کرد و پرسید :بچه کدام محل هستی؟ تا گفتم بچه محله مسجد جامع، برای خوش خدمتی بدون اینکه ازمن سابقه ای داشته باشد رو به سروان نوید کرد وگفت: خودشه! نیروهای خرابکارمال همین محله اند!هنوز حرفش تمام نشده بود که من باغروری برخاسته از روحیه دانشجویی به او با تشرگفتم که اصلا تو مرا می شناسی که می گویی خودشه!؟دکترعباسی پس ازاین جواب توام باعتاب من ساکت شد وچیزی نگفت. سروان نوید هم ساکت مانده بود و هردوی ما را نگاه می کرد.

همزمان با دستگیری و بازجویی ، ماموران آدرسم را گرفتند و به خانه ام ریختند منزل محقرما درکوچه جوهریان – درابتدای کوچه بازار،درست روبروی مسجد جامع- واقع بود.من براساس برنامه ریزی قبلی تمامی کتب و جزوات سیاسی که داشتن آنها ازنظرساواک جرم بود را به منزل یکی از همسایه ها منتقل نموده بودم. تنها یک مقاله درباره نمازرا که براساس ادبیاتی انقلابی نگاشته شده بود به تصوراینکه داشتن آن اشکالی ندارد، درمنزل گذاشته بودم .اتفاقا همان مقاله برای من اسباب درد سرشد!

دراسناد شهربانی دراین باره آمده است :”ضمنا از منزل غلامعلی .. مقداری مدارک قابل بررسی به دست آمده وجریان تحت رسیدگی قرار دارد.”

 این مقاله با ادبیات خاصی نوشته شده بود. برای نمونه بجای تکبیرنوشته بود: شلیک! برای تکبیرهای پس ازنماز نوشته بود: شلیک!، شلیک !، شلیک! ماموران علاوه براین یادداشت صفحه ای که حاوی آدرس منزل یکی ازدوستان دانشجو بود را هم پیدا و ضمیمه پرونده نمودند.دوست دانشجوی من درکروکی مسیرمنزلش شکل چند دکل وچند حلقه چاه  کشیده بود وجالب اینکه زیردکلها نوشته بود :آتش! یعنی اینکه ازآنها شعله آتش بلند است! سروان نوید گفت: من می دانم که شما دانشجوهای خرابکاربا تهیه این نقشه قصد انفجارچاههای نفت مسیراهواز، آغاجاری را داشته اید.بعد ازمن پرسید: معنای این آتش چیست و شما می خواستید چاههای نفت کدام منطقه را آتش بزنید؟ توضیح بده!هرچه توضیح می دادم که آتش زدن کدومه!؟ این صرفا یک آدرس است، قانع نمی شد.شهادت عظیم باعث شد بازجوییهای ما خیلی طولانی نشود.بازجویی من بیش از یک ساعت طول کشید.

ماموران آقای عطوان وآقای اعظمی را که درموقع دستگیری با باتوم به سرشان زده بودند واین دوستان تعادل نداشتند برای مداوا به بیمارستان افشاربردند .این دو بعدها بمن گفتند که ماموران در بیمارستان پاهایشان را با زنجیر وقفل به تخت بسته واطرافشان را محاصره کرده بودند.

مرا پس از بازجویی به سلولی تنگ که ابعاد آن یک در یک ونیم متر بود، انداختند که درآن نمی توانستم حتی پایم را دراز کنم. چه رسد به اینکه بخواهم دراز بکشم. سر درگم بودم. نمی دانستم مراحل بعدی برخورد با ما چه خواهد بود.سه روز دراین سلول تنگ زندانی موقت بودم.پس ازسه روزآقایان اعظمی وعطوان را ازبیمارستان به این سلول منتقل نمودند. روز چهارم ما را برای انگشت نگاری از سلول بیرون آوردند. پس از انگشت نگاری، طوقی فلزی را بر روی سینه هریک ازما که برآن شماره زندانی وسال زندانی شدن اونوشته بود قرار دادند وازچهره ما در دوحالت روبرو و نیمرخ راست تصویر گرفتند. بر روی طوق نوشته شده بود: سال ۲۵۳۷ که برمبنای تبدیل تاریخ ازهجری به تاریخ شاهنشاهی بود .

به یاد دارم ماموری که ما را به دقت انگشت نگاری می کرد وازما عکس گرفت  برای خراب کردن روحیه ما می گفت جرم همه شما اعدام است! هرچند نمی دانستم رژیم با ما که درحقیقت طلایه داران عملی اقدام علیه وی بودیم چگونه رفتارخواهد کرد حرفش را باورنکردم. مامورمی گفت:شما برای خمینی، خودتان را به زندان انداختید،حالا خمینی کجاست که شما را نجات بدهد؟بعد با لحن طعنه آمیزی گفت :شما با این سن وسالتان می خواهید رژیم شاه راعوض کنید؟ اولا که نمی توانید و پایه های حکومت اعلیحضرت محکم محکم است ! ثانیا اگرهم شما بتوانید رژیم راعوض کنید من که شغلم را ازدست نمی دهم ودر رژیم جدید باز شغلم همین خواهد بود! بنده خدا فکرمی کرد هدف ما ازسرنگونی رژیم، مبارزه با امثال اوست.

ظهرشد. فریاد زدم می خواهم نماز بخوانم .ماموران در سلول را باز کردند و مرا بیرون آوردند. ازحوض، وضوگرفتم و با بدنی لهیده از شکنجه درکنارحوض نمازم راخواندم .نماز صبحمان زیر شکنجه قضا شده بود.

سروصورت من دراثرضربات شیلنگ زخمی شده بود.تا چند روزممنوع الملاقات بودیم .بعد که اجازه ملاقات دادند مرحوم مادرم به دیدن من آمد.تا چهره زخمی و خون آلود مرا دید با صدای بغض گرفته ای سوال کرد: دایه!- مادر- صورتت چی شده؟ لبخندی زدم وگفتم :چیزی نشده، کمی زخمی شده.هیچوقت صدای ضعیف او را حین این سوال نمی توانم فراموش کنم. بنده خدا باورش نمی شد روزی بیاید وجوان ۲۱ ساله اش را پشت میله های زندان ببیند.حال که خود فرزند دارم کمی می فهمم براو دراین لحظه چه گذشته است. از درون چنان بهم ریخته بود که نتوانست خیلی با من حرف بزند. ملاقاتش با من زیاد طول نکشید پس ازدقایقی او را بردند.ازپنجره کوچک سلول انفرادی ،رفتنش را نظاره می کردم .دلم خیلی به حالش سوخت.بعدها شنیدن خبردستگیری من و ریختن ماموران بخانه ما و دیدن من درآن وضعیت درسلول یکی ازعلل ناراحتی قلبی او شد وبهانه ای برای رفتن زود هنگامش از دنیا .

مادرم در زمستان سال ۶۳ به دلیل ناراحتی قلبی در بیمارستان افشاربستری شد. دراین تاریخ شهر مقاوم دزفول در زیرموشکهای دور برد زمین به  زمین ۹ و۱۲ متری ارتش بعث عراق قرارداشت. دربیمارستان که بستری بود، موشکی به اطراف بیمارستان اصابت نموده بود .دراثرموج انفجاراصابت موشک ، شیشه های اتاقی که درآن بستری بود شکسته وصورتش را زخمی کرده بود. پس ازاین واقعه او را به بیمارستان یا زهرا منتقل کردند که متاسقانه این بیمارستان هم مورد اصابت موشک دیگری قرارگرفت وموج شدید انفجارآن باعث شد ازدنیا برود. خدایش بیامرزد که به دلیل بیماری سخت مرحوم پدرم، عملا باراداره منزل بر دوش او افتاده بود.مادر، برای زندگی و تربیت ما که چهار برادر ودو خواهربودیم،زجرو سختی و زحمت بسیاری کشید . خدا ازاو راضی باد ومی دانم که هست.

دانشجوی همرزم شهیدم، عظیم اسدی مشکال

پس از چند روز ما را ازسلول انفرادی به زندان موقت شهربانی بردند.

حدود سه هفته در زندان موقت شهربانی دزفول بودیم. زندانی که درست پشت شهربانی و نزدیک ساواک قرارداشت ودرآن زندانیهایی با جرمهای مختلف ازجمله قتل سرقت، زندانی بودند. بعضی حکم اعدام داشتند وکمی بعد اعدام شدند. دراین زندان موقت انواع واقسام خلافها دردستشوییها توسط بعضی اززندانیهای سابقه دار انجام می شد.

شب اول درزندان شهربانی، اصلا نتوانستم بخوابم. دلیل آن صداهایی بود که بگوشم می رسید.می دانستم ساواک درچندمتری شهربانی است. صدا به گونه ای بگوش می رسید که انگاردر آن نیمه شب شیر درنده ای دارد کسی را پاره پاره می کند واو با تمام توان فریادهای ممتد ناله وضجه  که نه ،صیحه های جان خراش می زد.ابتدا فکر کردم نواری گذاشته اند تا ما را آزار بدهند و بترسانند ولی اینگونه نبود .کسی درآن دل شب که همه خواب بودند، داشت به سختی شکنجه می شد.

چه سختیهایی که برخی درراه  پیروزی این انقلاب نکشیدند اما میوه اش را دیگرانی چیدند که درساحل عافیت بودند و درتمام عمرشان حتی یک مرگ برشاه هم نگفتند وحتی یکی سیلی هم نخوردند ، درعین حال از نیروهای انقلابی طلبکار!هم هستند.

 پس ازحدود یک ماه یا کمترما را از زندان شهربانی دزفول به زندان قدیم کارون اهواز که درآن زمان بیرون از شهرودرحاشیه جاده اهواز به ماهشهر وآغاجری  قرار داشت، منتقل نمودند. در این زندان با دوستان دانشجویی همچون مرتضی حقیر زاده که اهل بندرعباس بود و محمد گودرزی که اهل الیگودرز بود و یکی از برادران  اهل چالوس که دانشجوی رشته پرشکی بود آشنا شدیم . عصرها که دلم از یکنواختی زندان می گرفت ازپنجره های بند مشرف به  جاده به تردد ماشینهایی که درمسیراهواز به ماهشهرحرکت می کردند می نگریستم.

پس از ورود به زندان کارون، ما را به  بند ۲ که بندی عادی بود و درآن زندانیان باسابقه ای دیده می شدند انداختند.وقتی به این روند اعتراض کردیم مسولین زندان گفتند: شما سیاسی نیستید خرابکارهستید!شهادت عظیم باعث شد برای پوشش جنایات شان ما را زندانی معمولی قلمداد کنند وازانتقال به بند زندانیان سیاسی که بند ۴ نام داشت جلوگیری نمایند.هرچه مخالفت کردیم و گفتیم زندانی سیاسی هستیم واین بند جای ما نیست ،زیربارنرفتند. دراوقاتی که زندانیان سیاسی بند۴ هواخوری داشتند، ازطریق پنجره دستشویی با آنها درتماس بودم  وکتاب می گرفتم.با هماهنگی آنها ودوستان خودم قرار شد من با مسولین زندان صحبت و به بودنمان دربند عادی و درمیان زندانیان و قاچاقچیان حرفه ای اعتراض کنم. به زیرهشت- دفتر رییس زندان- رفتم و با معاون زندان که یک سرگرد قد کوتاه- بگمانم اهل رامهرمز -بود و نامش را بخاطر ندارم صحبت کردم .بی نتیجه بود. اوسعی کرد ازدرعاطفی وارد شود و مرا ساکت کند. لذا تا گفت: ببین پسرم، با لحنی معترضانه به اوگفتم: با من عاطفی صحبت نکن! من یک زندانی سیاسی هستم، فرزند تونیستم! ازلحن من جا خورد و چیزی نگفت.

 دربند۲ ، زندانیان عادی خیلی به ما احترام می گذاشتند چون می دیدند مثل آنها  بخاطرکارهای خلاف در زندان نیستیم بلکه دانشجوهایی هستیم که به مبارزه با شاه برخاسته ایم . ارشد بند هم که عبده حیدر نام داشت ازاهالی دزفول بود که به ما خیلی احترام می گذاشت ومن وآقای فتحی را دراتاق خود جای داد.بگمانم حبس ابد بود.همه از او حساب می کشیدند.

در زندان کارون اهواز انواع واقسام بزه ها مثل همجنس بازی وکشیدن مواد مخدر وقمار و…رایج بود .مواد مخدرتوسط ماموران شهربانی به داخل زندان منتقل می شد.روش این ماموران- که به آنها انباری می گفتند- این بود که بسته های کوچک مواد مخدر را در بیرون زندان قورت می دادند و بعد از ورود دردستشویی زندان دفع می کردند وآنها را در ازای پول قابل توجهی به زندانیان می فروختند.

اوقات ما در بند به بحثهای سیاسی قرآن ومطالعه کتبی می گذشت که من بطورمخفیانه ازپنجره توالت زندان ازبچه های بند ۴ مثل مرحوم رضا کشاورز- که از کادرهای دانشجویی سازمان مجاهدین خلق واهل جهرم بود ومتاسفانه پس ازانقلاب دستگیرواعدام شد که از تاسفهایی است که غالبا دارم – و آقای احمد فروزنده-  که از دوستان خرمشهری بود- امانت می گرفتم.

حدود سه ماه از زندان ما می گذشت که دولت سید جعفرشریف امامی روی کارآمد و نام آشتی ملی برخود نهاد.وی مشروب فروشیها وقمارخانه را بمنظورجلب نظرعلما ومراجع ومردم متدین، بست و به دیدارعلما رفت واقدام به آزادی برخی زندانیان سیاسی درجهت جلب نظرملت کرد تا بلکه دست از مبارزه با شاه بردارند. اما این اقدامات، نتیجه عکس داد وروند انقلاب را تندتر نمود.آزادیهای نسبی موجب آن شد دردادگاه ،وکیل ما به راحتی ازما دفاع کند ،هرچند دفاع او برای ما فایده ای دربرنداشت.

پس از دادگاه اول برای آخرین دفاع مجددا ما را به دادگاه بردند ومحاکمه کردند . هرچند وکیل ازما دفاع کرد اما درنهایت دادگاه حکم به محکومیت من داد ومن به سه ماه  زندان محکوم شدم. بیست و دو روزی را هم که اضافه بر سه ماه در زندان بودم به عنوان بدل ازمبلغی بعنوان جریمه نقدی که مقدارش یادم نیست حساب کردند .همه ما در تاریخ ۳۱ تیرماه از زندان آزاد شدیم . من و آقای اعظمی محکوم وآقای عطوان و فریبرز فتحی تبرئه شدند.علت تبرئه آقای عطوان تلاش پدراودرجلب وساطت و دخالت برخی مقامات در پرونده او بود.

 پس ازآزادی بلافاصله وارد فازجدید مبارزه شدم ودرساماندهی تظاهراتها وامور فرهنگی دزفول ازنیروهای اصلی بودم . درعین حال به فکرامتحانات ترم آخربودم که بدلیل زندان از دادن آنها باز مانده بودم.

قبل ازاینکه به زندان بیفتم، ساواک اهوازبه دلیل فعالیتهای سیاسی من دردانشسرای راهنمایی مرا از اهواز به اصفهان تبعید نمود. لذا ترم آخر را دردانشسرای اصفهان- درمنطقه خوراسگان-  ثبت نام کردم.پس ازآزادی از زندان به اصفهان رفتم تا تکلیفم معین شود.نمی دانستم به مسولین دانشسرا چه باید بگویم.به ذهنم رسید به سراغ- مرحوم- استاد سید علی اکبر پرورش بروم وازاودراین باره نظرخواهی کنم. به ایشان گفتم اگربه مسولین دانشسرا نگویم چرا درامتحانات حضورنداشته ام ، عذرم را موجه نمی دانند و امکان امتحان ازمن سلب می شود. اگرهم بگویم به دلیل اینکه زندانی سیاسی بوده ام نتوانسته ام امتحان بدهم ممکن است گزارش مرا به ساواک بدهند ودوباره دستگیر شوم. وقتی به آقای پرورش گفتم: بنظرشما چه باید کرد؟ گفت: به آنها بگو زندان بوده ای. به دانشسرا مراجعه کردم.معاون دانشسرای اصفهان فرد بسیار کوتاه قدی بنام ذره- ازعوامل مرتبط با ساواک- بود. از قضا دراولین برخورد تا سرتراشیده مرا دید بعد از اینکه ازمن سوال کرد کجا بودی تا حالا؟ بلافاصله با لهجه غلیظ اصفهانی پرسید: گرفتنده تون!؟ به او گفتم: بله. گفت خیلی خوب در فلان تاریخ بیا وبا تجدیدیها امتحان بده.به توصیه وسفارش یکی از نیروهای انقلابی بنام ماشاالله باطنی که درجریان مبارزه در دزفول وخرمشهر با او آشنا شده بودم مدتی درمنزل یکی از دوستان مبارزاصفهانی که به گمانم انصاری نام داشت اقامت کردم تا بتوانم امتحانات را بدهم. این خانواده محترم دراین مدت مثل فرزند خودشان ازمن پذیرایی کردند. فقط وفقط درس می خواندم ودرنهایت توانستم همه درسها را با موفقیت امتحان بدهم.خدا جزای خیرشان مرحمت کند.

 پس ازامتحانات به  آقای رحیم بیگله که در یزد درس می خواند سری زدم. در یزد برخلاف شهرهای دیگر که داشتن رساله وعکس امام ممنوع بود و سزای زندان داشت، تصاویر امام و رساله ایشان علنی خرید و فروش می شد.مقداری رساله امام که نایاب بود خریدم و با یک گونی به دزفول آوردم.درراه ،همه اش نگران بودم نکند نیروهای پلیس به این محموله مشکوک وآنها را کشف و مرا دستگیرکنند اما به خیرگذشت. به دزفول برگشتم .

خوشبختانه دیری نگذشت که قیام مردم علیه شاه عمومی شد.خیابانها هر روز پراز امواج مردم معترضی بودند که یک صدا فریاد می زدند شاه باید برود وحکومت اسلامی  ایجاد باید گردد. در دزفول ما چند ماه قبل از پیروزی انقلاب طعم حکومت اسلامی را چشیدیم.ماموران  شهربانی بر اثر فعالیتهای ما یک هفته تمام به درون شهربانی رفتند واز آنها در شهر هیچ خبری نبود.در این یک هفته ما هرکار خواستیم کردیم. نام خیابانها ومیادین را به نامهای انقلابی تغییر دادیم .به پیشنهاد من دریک تظاهرات گسترده مردمی نام خیابانهای شهربه نامهای امام خمینی، شریعتی، طالقانی ومنتظری تغییرداده شد ومردم از شدت شوق تکبیر گفتند.بلافاصله تابلوهایی با این اسامی نوشته ودرابتدای خیابانها نصب شد.بعضی ازجوانان را با بازوبندهایی که بردستشان نصب کردیم، مسول تنظیم عبور ومرور وسایل نقلیه درسطح چهارراههای مهم شهر کردیم.محاکمه متخلفین هم توسط نیروهای انقلابی انجام می شد.پس ازاین یک هفته تیپ دو زرهی دزفول هم به کمک شهربانی آمد و با تانک به شهروحشیانه حمله کرد.کمی بعد بهمن ماه فرا رسید ومردم با رهنمودهای حکیمانه حضرت امام، برق آسا ارکان رژیم را درهم فرو ریختند و انقلاب شکوهمند اسلامی با نثار خون بهترین مردم وبویژه جوانان این آب وخاک  به پیروزی رسید.دزفول درانقلاب نزدیک به ۳۳ شهید تقدیم اسلام عزیز وراه آزادی واستقلال نمود. یاد همه این بخون خفتگان گرامی باد.

دکتر غلامعلی رجایی

اشتراک مطلب با :