شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳ - 2014 August 30
كدخبر: 7749 تاريخ : ۲۰ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۱۴ نسخه چاپي ارسال به دوستان

یاد آن روزها بخیر

Rajaei-zendan

این تصویر من در سلول انفرادی زندان شهربانی دزفول در ۹ فروردین سال ۱۳۵۷ است. تصویری که پس از این همه سال برای اولین بار آن را منتشر می کنم. ماموری که برای انگشت نگاری به سلول من آمد وقتی این عکس یادگاری را از من گرفت به من گفت حکم شما اعدام است!
الآن که به آن لحظه فکر می کنم می بینم واقعا برای شهادت در راه خدا خیلی سبکبال وآماده بودم.چقدر باید به حال وهوای آن روزهای بی بازگشت غبطه بخورم.
در دقایقی پس از اذان صبح ۹ فروزدین ۵۷ در قالب چند گروه در سلسله عملیاتی در چند نقطه دزفول به قول رژیم خرابکارانه شرکت کرده بودیم .بعداز دستگیری فهمیدیم گروه دیگری با بی نظمی زودتر دست به کار شده  وعملیات کرده بودند وغافل از اینکه شهربانی وساواک با این کارشان نسبت به سایر گروههای عمل کننده حساس می شوند. این ناهماهنگی کار ما را خراب کرد.نیروهای امنیتی رژیم در سطح شهر به گشت زنی پرداختند وما که از انجام عملیات زودهنگام دوستانمان بی خبر بودیم  درحین عملیات دستگیرشدیم. به محض ورودمان به شهربانی ما را در کف محوطه انداختند ودر آن هوای بسیار سرد صبحگاهی ابتدا با شیلنگ آب کاملا خیس کردند. سپس چند نفری بر سر ماریختند و نزدیک به دوساعت ما را به شدت با باتوم وشیلنگ   وضربات پا زدند.هوا بسیار سرد بود.درست به یاد دارم شیلنگی حدودا بیست متری که با آن محوطه شهربانی را آب می دادند در انتهای شکنجه ما، به یک متر رسید!  به همه جای ما ضربه می زدند ومن با کمال افتخارهنوز جای زخم شلاقهایی را که این ضربات بر کف پای راستم ایحاد کرده اند با خود دارم و به قیامت می برم.
مارا خیلی می زدند .من نمی توانم بعضی شکنجه هایی  که د ر مورد ما اعمال شد، را بیان کنم. تا زنده هستم ، نخواهم گفت. جز دردوسه مورد نگفته ام که در آن روز تلخ وشیرین که یکی از ما دراثرشدت شکنجه به شهادت رسید نسبت به بعضی از ما چه  شکنجه های وحشیانه ای اعمال شد  و در آن روز بر ما چه گذشت.رییس شهربانی که سرهنگ نوربخش نام داشت با معاونش سرگردتهرانی در حالی که دستشان به کمرشان بود شاهد شکنجه وحشیانه مابودند. سرگرد تهرانی می گفت این فلان فلان شده ها رابکشید من حوابش را می دهم.بعدها  در دادگاه انقلاب نوربخش اعدام شد و تهرانی حبس ابد گرفت ولابد الآن دارد زندگی اش را می کند.استواری که من وعظیم را شکنجه می داد وشکنجه خاص او باعث شهادت عظیم شد هم محکوم به اعدام شد .اهل دامغان بود.
در کنار من برادرعزیزم، مجاهد شهید عظیم اسدی مشکال در زیر شکنجه هایی که دید، به شها دت رسید  وی اولین شهید انقلاب در دزفول بود. البته در سال ۵۰ روحانی شهید شیخ عبدالحسین سبحانی به شهادت رسیده بود.عظیم دانشجوی رشته زمین شناسی دانشگاه جندی شاپو اهواز بود. پدرش بنا بود. عظیم فرزند بزرگ خانواده بود.
ما ۵ نفر بودیم. دو نفر دیگر که مثل من دانشجو بودند رحیم عطوان وغلامعلی اعظمی بودند .نفر پنجم فریبرز فتحی نام داشت  ماموران گشت شهربانی او را اشتباهی در حالی که قصد داشت در آن صبح زودبرای تهیه بلیط به اندیمشک برود گرفته بودند! بنده خدا تمام حبس  ۴ماهه  را تا آخر با ما کشید .عظیم  و من درکنارهم شکنجه می شدیم. من در زیر شکنجه ماموران، گاه که به او نیم نگاهی داشتم، او را می دیدم که از شدت درد، مدام پیچ و تاب می خورد . عظیم بر خلاف من که لاغر و تکیده بودم، هیکل تنومندی داشت .هنوز بدرستی علت شهادت او را نمی دانم. وقتی سروان نوید  داشت مرا بازجویی می کرد پزشک قانونی را به اتاق او آوردند. از وضع  عظیم پرسید. پاسخ شنید، نمی شود برای او کاری کرد. تمام  می کند. دلم لرزید .
عظیم به همین سادگی رفت. اوهم مثل من متولد ۱۳۳۶ بود و در زندگی خود ۲۱ بهار رابیشترندید.چند سال بعد که مرکز اسناد انقلاب اسلامی اسناد شهربانی  خوزستان را منتشر کرد در دوسند به مساله دستگیری ما اشاره شده بود. دراسنادشهربانی به دروغ نوشته بود یکی از این خرابکاران حین دستگیری ودلالت به شهربانی سرش به جدول کنار خیابان خورد ودرهمان جا ازدنیا رفت! این گزارش دروغ درحالی بود که خیابانهای دزفول جدول نداشت.
شنیدم مردم شریف دزفول به رغم فشارهای شهربانی وساواک درتشییع وجلس ترحیم او سنگ تمام گذاشته بودند .یکی از دلمشغولیهای من وقتی  ایام نوروز به دزفول می روم زیارت قبرعظیم درشهید آباد دزفول است. پیش از انقلاب نام این قبرستان معصوم آباد بود. من دردوران مبارزه  و انقلاب که درراه اندازی وهدایت راه پیماییها علیه شاه دستی داشتم در یک حرکت ابتکاری به دوستان اعلام کردم  بیایید درجهت نفی حاکمیت شاه نام خیابانها را از پهلوی و ولیعهد و..به امام، شریعتی، طالقانی عوض کنیم.همه  با این پیشنهاد موافقت کردند . این را با بلندگو به مردم اعلام کردند وغریو شادی والله اکبراز مردم بلندشد.بعدها با نصب تابلوی فلزی این اسامی در تقاطع ها عملی تر شد  هرچند بعد از یک هفته که شهربانی دوباره در شهر قدرت گرفت این تابلوهارا جمع کرد.
همزمان با تغییرنام چندخیابان ،نام این قبرستان راهم تغییردادم. بعدهافهمیدم به این دلیل قبرستان معصوم آباد نام گرفته که زنی خیر از اهالی دزفول بنام معصومه  آن را وقف  کرده است.
درهمین روز مادرم را به ملاقات من به در سلول انفرادی من آوردند.  ابعاد سلول یک  در یک ونیم متر بود. درسلول را باز نکردند.مادریا دیدن من مظلومانه اشک می ریخت. او را دلداری دادم. کمی بعد ازاو را از آنجا بردند و تا مدتی دیگر که ما را به زندان  کارون اهواز منتقل کردند او را ندیدم. وی با وجود دیگر برادران بزرگتر از من در سال ۶۳ که از دنیا رفت در وصیت نامه کوتاهی که برایش نوشتم مرابعنوان وصی خود معرفی کرد. از مال دنیا هیچ به اونرسیده بود. مادرم سواد نداشت اما وقتی سر سجاد ه می نشست قران کوچکی را که  درسحاده نمازداشت باز می کرد و آن را آرام آرام ورق می زد از اوپرسیدم: چرااینکار را می کنی؟ گفت : می خواهم با ورق زدن، ثواب قرائت قرآن نصیب من بشود ولااقل بادیدن سطرهای قرآن از نورانیت آن نصیبی داشته باشم .
مادرم درتمام موشک باران وگلوله  باران دزفول  درشهر ماند وشهر را ترک نکرد. وی که دچارعارضه قلبی شده بود دربیمارستان افشار بستری گردید. ایام عملیات بدر بود ومن درجبهه . وقتی بیمارستان افشارکه او در آن بستری بود هدف موشک های صدامی قرار گرفت به دلیل نزدیکی تخت مادرم درکنار پنجره مشرف به خیابان، صورت وی در اثر شکستن شیشه های پنجره زخمی شد لذا برادرانم بناچاراو را به بیمارستان یا زهرا بردند .این بیمارستان هم هدف موشک قرار گرفت ومادرم دراثر این حادثه وشنیدن صدای مهیب انفجارموشک با سکته قلبی مجدد ازدنیارفت.خدایش بیامرزد که در زندگی سختی که داشتیم جز رنج از زندگی ندید.بارها  در نوجوانی گریه او را دراثر سختی های زندگی شاهد بودم . به پیشنهاد من نام او را برای حج نوشتیم اما عمرش کفاف نکرد به  خانه خدا برود و به زیارت صاحب خانه رفت .پس از مرگش برادرم حاج حسن که اکنون یکی ازمدیران خوشنام حج در دزفول است، را به نیابت او به حج فرستادیم.
مادرخوب من ،اکنون او در جوار اولیای خدا در شهید آبد دزفول مدفون است و من هربار که به زیارتش می روم  شرمنده از اینکه برایش کاری نکرده ام ،همچون دوران حیاتش که دستش را می بوسیدم واز هرچه غصه وغم   ودرد بود آزاد می شدم ،سنگ قبرش را می بوسم.
اکنون ایام نورانی دهه فجر است . دراین سی وچند سال من جزدر دو سه مورد که گوشه ئنشینان راحت جو!  وساکتان دوره مبارزه از من به دلیل نوشته هایم باز خواست کرده اند و باعث جابجاییهای مدام  من از این اداره به اداره ای دیگر شده اند هرگزاز نقش اندکی که در مبارزه داشته ام احساس پشیمانی نکرده ام  و با شهامت به باز خواست کنندگان گفته ام که ما در آن موقع که برای سرنگونی رژیم شاه مبارزه می کردیم ،اصلا فکر نمی کردیم روز ی فرا برسد که امثال شما  به سر کار بیایید و  بر ما حاکم بشوید و به ما بگویید: اینجورننویس، اینجوربنویس!
آری !ما جانمان را با اخلاص در طبق اخلاص گذاشتیم  و برای خدا به رهبری امام قیام کردیم و به عمرحکومتی فاسد و وابسته به امریکا خاتمه دادیم. دوستانمان رفتند و ما ماندیم .بی تردید تا زنده ایم دردفاع از آرمانهای امام وانقلاب مردم، خواهیم کوشید.

دکتر غلامعلی رجایی

 

p5rn7vb

یک پاسخ به یاد آن روزها بخیر

  1. مملی says:

    عکسش کجاست ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

  •