تاریخ انتشار خبر: ۱۷ , دی, ۱۳۹۲ | ۱۸:۵۰:۵۶
کد خبر : 13402

سلام به آسمانی ها

سلام به آسمانی ها آقاعلی قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟ آقاعلی دیگر نمیخندی …! چه شده آن لبخندهای دائمت؟ آقاعلی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …سرت را بالا بگیر…  به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری؟ … راستی آقاعلی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که […]

سلام به آسمانی ها

آقاعلی قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

آقاعلی دیگر نمیخندی …! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

آقاعلی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …سرت را بالا بگیر…

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ …

راستی آقاعلی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم آقاعلی ، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

آقاعلی ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن سفید ساده ی “مردانه ات” را تی شرت های مارک دار  گرفته(بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی … پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

آقاعلی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

آقاعلی ؛ گلوله شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند … !!!

اینجا به کسی بگویی : خواهرم … هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم …چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند…به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند…به همین سادگی

داغ بر دلم مانده …

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!

 اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ! به ریش میخندند …به چادر میخندند … به لباس پیغمبر میخندند …

راستی آقاعلی این کتاب صورت هم عالمی دارد ! “فیس بوک” را میگویم

شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

شما میگفتی “یاعلی” و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند …خاطر خواه میشوند … زندگی شروع میشود آن هم با یک “لایک” … فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

این هم به نام آزادی !!! …

این نظام را اعتقاد نگاه داشته… به تو میگویند آزادی نداری … راحت باش … زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن … آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش …(هرزه بودن هنر است !)

خلاصه آقاعلی جان

جای ارزشها عوض شده …دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز …آتش بگیر…

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده … آقاعلی دریاب …

یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا … خدا صبرت بدهد …

یاد شهیدصفرعلی رحیمی گرامی و راهش پر رهرو

سید حبیب پژوهیده

اشتراک مطلب با :
  1. من Iran (ISLAMIC Republic Of) Unknow Browser Unknow Os گفت:

    یادبادآن روزگاران یادباد
    گفتیم کلیدقفل شکسته یااندراین زمانه درباغ بسته است
    خندیدوگفت ساده نباش ای عزیز پر بال ما شکسته
    یادم آمدباردیگرروزجنگ
    روزهای آشنایی باتفنگ
    روزهای عشق با سجاده
    دوستی با ترکش خمپاره
    کاش می شد بچه ها را جمع کنیم
    سنگر آن روزها را گرم کنیم
    کاش می شد بار دیگرجبهه رفت
    جنگ عشقی کرد وتیری خورد ورفت
    شادی روح شهدا امام شهدا صلوات

  2. مادردل نازک Iran (ISLAMIC Republic Of) Unknow Browser Unknow Os گفت:

    بسم رب الشهداء و الصدیقین
    «یکی از دوستان ما در خلال کاوش شهدا، پیکر طیبه‌ای را در یکی از کوه‌های اطراف گیلان‌غرب، منطقه شیاکو و کوه‌های چرمیان پیدا کرده بود.او خودش از اهالی اطراف گیلان‌غرب است و تعریف می‌کرد که من این پیکر مطهر شهید را داخل آمبولانس گذاشتم و چون دیر وقت بود، شب هنگام، ساعت تقریباً ۱۲ شب به منزل رفتم و شب را سپری کردم.پیکر شهید در آمبولانس بود و آمبولانس را جلوی خانه پارک کردم و به خانه رفتم؛ صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: شما دیشب شهیدی را با خود آوردی گفتم: بله. گفت: پس چرا شهید را داخل خانه نیاوردی؟گفتم: مگر چه شده؟گفت: من دیشب خواب این شهیدرا دیدم که گفت: شما در جای گرم و نرم آرمیده‌اید و من در آمبولانس. آیا این رسم مهمان‌نوازی است؟…مادرم به شدت متأثر شد و به من دستور داد که پیکر شهید را به خانه بیاورم.در فاصله‌ای که رفتم شهید را بیاورم، مادرم بالای اطاق را جاجیم و نمد پهن کرد و هر آنچه برای پذیرایی از مهمان داشت، مهیا کرد و بعد این پیکر طیبه را که کفن شده بود در آن جایگاه قرار داد و دو زانو در مقابل شهید نشست و به مانند اینکه دارد با یک فرد زنده صحبت می‌کند – کما اینکه شهدا زنده هستند- با همین حضور و توجه و معرفت شروع به صحبت کردن با شهیدکرد و از ایشان عذرخواهی کرد».